تبليغاتX
شبهاي عاشقي
 وقتي که بارون مي ياد به تعداد قطره هايي که ميتوني تو مشتت بگيري دوستم داري اما به تعداد قطره هايي که نمي توني تو مشت بگيري دوستت دارم---------از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن!----از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن!----از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن!----از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن!-----از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان!-------از انسان پرسيدند: عشق چيست؟ ...----ناگهان ندائي از درونش گفت : ((جدائي...))!!!---------کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود------- بعضيا کفش عشقو مي پوشن اما فراموش مي کنن بندشو ببندن-----

  ا
 
 

 

 

ته يه كوچه باريك ،زير يه كهنه پتو يه نفر به خواب رفته بود اما اينبار نه مثل هميشه كه اونجور كه هميشه آرزوش بود به خواب رفته بود .

چهرش با چشمايي درشت كه به گودي غمي عميق نشسته ، با ابروهاي پر پشت و متصلي كه به زمونه اخم كرده ،با يه بيني قلمي و لب قلوه اي كه انگار هنوزم تشنشه، يه پوست سبزه و چروكيده و انبوهي از مو هاي سياه و سفيدمثل روزگار سپيد و سياش ،نشوني بود از زيبايي گذشته اون تن خسته.

بدنش در هم فرو رفته بود انگار كه از گرمي دروغين مردم زمونه سردش شده بود و به هم مچاله شده بود تا از سرما فرار كنه .

يه كاسه آب و يه ساك كهنه و تقريبا خالي ،تنها چيزي بود كه دور و برش رو پر كرده بود .

از لباش صدايي نمي يومد اما هنوزم تو گوشم بود درد دلاش:

مي خوام برم شيراز پيش ننم ،دستش رو ببوسم و سرم رو بذارم رو پاهاش و گريه كنم

بگم ننه گه خوردم ،غلط كردم،بگم خيلي غذابت دادم ،گيساتو سفيد كردم ،حلالم كن ...

آرزوم مرگه اما نميدونم چرا خدا راحتم نميكنه....

اشك تو چشماش نشسته بود و مدام حرف ميزد ،دلش پر از غم بود و بغضاش چه صدايي داشت وقتي ميشكستن ...

من خيره به چشماش داشتم اون شب رو مرور ميكردم و حرفاش به يادم مي يومد

مردم نا باورانه به جسد بي جون پرويز نگاه ميكردن تو چهرشون خونسردي موج ميزد ،به خودشون ميگفتن اين بيچاره تو گرماي تابستون ته اين كوچه مرده و ما... اما بلد بودن وجدانشون رو راحت كنند فقط با اين جمله كه: ( خب اون معتاد بود ....  )

يه نفربا يه حالت نفرت از راه رسيد و گفت:

به برادرش زنگ زديم گفت من جلسه دارم به منم ربطي نداره ....

سرم داشت سوت ميكشيد از اين همه انسانيت

احساس خوبي نداشتم از اين كه انسان بودم يا شايد بهتره بگم كه(( احساس اينكه انسان بودم رو نداشتم))

كاش اون روزا كمي پول داشتم تا خرج ترك اعتياد اون ميكردم ...اما نه چرا به خودت دروغ ميگي مسعود اگه ميخواستي مي تونستي جورش كني اما فقط نگاه كردي مثل بقيه و دل سوزوندي مثل بعضيا و آرزو كردي كه كاش ميتونستي كمكش كني مثل...

به خودم دلداري دادم و شايد راهي رو واسه فرار از عذاب وجدانم پيدا كردم و به خودم گفتم: خب بارها تركش دادن اما دوباره رفت دنبالش ،تازه مگه اون خانواده نداره كه من...

اگه اين بهانه تراشيا نبود كه تو دنيا پر از آدم بود

امروز راحت خوابيده ،به آرزوش رسيده ،ديروز شيراز پيش مادرش بوده

ميدونم كه سرش رو گذاشته رو پاهاي مادرش ،اينو اون صورت آرومش ميگه

ميدونم كه كلي واسش اشك ريخته ،اينو اون چشماي خشكش ميگه

و ميدونم كه ديشب تو بغل مادرش به خواب رفته ،آخه بد جوري دلش رو بغل كرده

ميدونم كه گناهكار بوده و ضعيف و شايد حقش بوده اينجور مرگي

اما نميخوام منم بهش بد و بيراه بگم

نميخوام منم تحقيرش كنم

نميخوام منم وقتي امثال اون مي بينم به سلامتي خودم بنازم كه شايد دلي سنگتر داشته باشم

نميخوام من نفسم قاطي نفساي سرد مردمي بشه كه اونو تو تابستون گرم از سرما زير پتو مچاله كرد

فقط ميدونم كه عاشق شد كه نارو خورد كه عاشق موند كه آروم مرد

ديشب معشوقش تو بغل يه مرد ديگه يه جاي ديگه كه نه تاريك بود و نه سرد خوابيد ،حتم دارم كه اون يه لحظه هم به اين فكر نكرده و اين شايد آخرين فكرش اون بوده.

و حالا ميخوام يه قصه بگم واسه يه بچه كه اسمش مسعوده اون بايد با اين قصه ها بزرگ شه اون چيزي رو بشنوه كه حقيقت بود:

يكي بود يكي نبود

غير از خدا هيچكي نبود

شايدم خداي ما خوابيده بود

كه دلي اينجور لگد مال شد و مرد

يه روزي يه دختري

خوشكلترين جون شهر ما رو تورزد و عاشقش  كردو بعد رفت با يكي ديگه يه جايي زير اين كنبد كبود جايي كه خداش خوابيده بود يه خونه ساخت تو گرماي عشق ديگه

اون جون كه دلش عاشقي رو فهميده بود نتونست دوم بياره زير اين غم بزرگ آخه خيلي ضعيف و ساده بود،واسه همين مثل همه اونايي كه وقتي دلشون ميشكنه ،ميشكنن ،شكست.

آره معتاد شد تا شايد يادش بره اون غما رو اما از ياد همه رفت و يه شب آروم يه گوشه به خواب رفت .

من ميگم اون شب خداي كوچه ما خوابيده بود.

من ميگم خداي اون بيدار بود و شنيد حرفايي كه واسه هيچ كسي نگفته بود.

آره به بقول بقيه اون آشغال و زباله بودخوب شد كه مرداما اون دختره چي بود؟

كي ميدونه دم مرگش چي تو دلش بود كه به خودش جرات ميده و ميگه يه آشغال مرد؟

 

يه فاتحه بخونيم :واسه بخشايش روح اون و خودمون كه ميدونم خيلي از ما دلامون مردن و منتظر يه فاتحن.

يه دعا كنيم: كه وقتي آقا (عج) ظهور ميكنه دلمون زنده باشه

يه حاجت بخوايم :كه هيچوقت بي حاجت نباشيم

يه آرزو كنيم:كه هميشه عاشق باشيم

.

خدايا

اشكمو ببين

صدامو بشنو

به هر كه دل دادم شكست و رفت و يادش رفت كه يه قلبي كه يه جايي...

به حرمت اين اشكا كه تو چشامه قسمت ميدم نكنه تو هم يادت بره كه چقدر دوستت داشتم

 

                                            تولد آقا امام زمان رو به همه عاشقا تبريك ميگم

 

                                                    سه شنبه ٧/٦/١٣٨٦ ساعت ٣:١٥ صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط مسعود   | 

 

لحظه ها كشته ميشن و خاطره ها مي مونن ،چه تلخ چه شيرين جزﺌي از تو ميشن و زنديگيتو تحت تاثير قرار ميدن .

از اتوبوس كه پياده شدم بازم خاطره هاي ٣سال پيش به ذهنم اومد،روزي كه واسه اولين بار به اين شهر قدم گذاشته بودم تا (ساراي) رو ببينم.روزي كه پر از شادي و غم بود و واسه هميشه تو ذهنم حك شد .

بيابون تموم شده بود و حالا من تو ترمينال شهر بودم .هوا تاريك شده بود ،من به سرعت خودمو به خيابون رسوندم و يه ماشين دربست گرفتم .تا خونه ساراي وقت زيادي داشتم تابه خاطره هام سر بزنم و قلبمو واسه يه لحظه غريب آماده كنم .

يه آهنگ ملايم فكرمو با خودش به گذشته ها برده بود ،خيلي لذت داشت كه تو جاده شب ،خاطره هاي ٣ سال پيش رو ورق زد و درد كشيد و اشك ريخت و خنديد و گاهي تو چشم خدا نگاه كردو خوشبختي كسي رو خواست كه وجودته.

كي باورش ميشد كه اين مرد ديونه اين همه راه رو اومده باشه تا عروسي تنها عشقش رو ببينه؟

كي معني مي كرد نگاه خيس منو؟

كي احساس ميكرد لرزش دستاي سردمو؟

و كي ميفهميد كه قلبم تو اين لحظه ها چي ميكشه؟

در كيفو باز كردم و كتابي رو كه ساراي بهم هديه كرده بود رو در آوردم .صفحه اول كتاب با خط زيباش نوشته بود تقديم به بهترينم...

خطشو بو كردم چشمام خيس شد ،عكشو رو از وسط كتاب بيرون آوردم روي قلبم گذاشتم و چشامو بستم دلم مي خواست با هاش حرف بزنم ...

ساراي عروس شدي ،چيزي كه آرزوم بود

محكم عكستو به قلبم چسبوندم شايد دلم از سينه بزنه بيرون و هزار تيكه بشه اونوقت خونم لباس سفيدتو سرخ ميكنه و ميشي عروس قلبم...

ميشنوي ساراي ؟

قلبم هنوز واسه تو ميزنه، تو اين سالها نذاشتم حتي يه لحظه بدون تو باشه.

تو هميشه اين تو بودي

وقتي كه بغض گلوم اسمتو فرياد ميزد قلبم محكم تو رو تو بغل ميگرفت و فدات ميشد ...

وقتي شبها تنها يه گوشه از اتاق از تو مي نوشتم توي قلبم راحت خوابيده بودي ،

نذاشتم اشكامو ببيني

 نذاشتم صداي خوردن قطره هاي اشكم به كاغذ بيدارت كنه

نيستي تا الان بهم بگي ديونه و منم بگم كه آخرش بي تو ميمونه

اما اگه اينبار بهم بگي ديونه ميگم دعا كردم بي تو نمونه

من از جنس اين دنيا بودم ، خودت گفتي من خيلي داغم ، خيلي سادم

گفتي همونم كه ميخواستي ، گفتي ميخواي با من باشي و نباشي اگه نباشم

گفتي و باورم شد كه تو دلت جايي دارم و ميتونم كه باشم

اما چشمات چه بي رحمانه روندم

گفتي تو خوابت پيدام كردي

حالا نيگا خواباتو چه زيبا ستاره كاري كردم، شباتو چه عاشقونه معنا كردم،

همه ميگن تو هنوز عاشقي؟ اون كه رفت ، اون كه له كرد و رفت

چه بگم بهشون؟ اونا چي ميدونم از دلي كه ساده عاشق ميشه ،ساده ميشكنه،اما سخت باورش ميشه كه نباشي

يه دلخونه ساختم پر از عشق و ستاره

شبي ساختم كه روز نميشه ،يادته گفتم ديگه امشبم روز نميشه؟

نيگا من هنوزم گمم تو اين شبا بيا دوباره پيدام كن ....

حقم اين نبود كه اينجور تنها ....

رفتن، هميشه بود حتي وقتي كه چشمامو ميبستم

حتي وقتي دستاتو ميگرفتم

يا موهاتو بو ميكردم

رفتن هميشه نه با تو كه با وجودم بود

كسي باهام نمونده ،گاهي لحظه اي ميشم سنگ صبور و بعد تا چشم وا ميكنم باز تنهام ...

حالا اين منم با يه دنيا تنهايي

اومدم تا تو لباس عروسي ببينمت ،اما نيمدوني كه چقدر سخته اين لحظه ها ،

كاش بودي و يه لحظه دستاتو ميگرفتم تا اينجوري زير اين همه غصه له نشم .

ساراي جاده شب چه قشنگه وقتي چشمات خيسه و همه چي رو تار ميبيني .

جاده ها چه بي انتهان شدن ،آخه ميدوني اين همه ديونگي رو يه جا نديدن، دارن منو لمس ميكنن

ميخوان ببينن قلبم كي وا ميسه ...

با گوشه آستينم اشكامو پاك كردم ،عكس ساراي رو بوسيدم و گذاشتم لاي كتاب ،يه كم آرومتر شده بودم...

ماشين به پيچ كوچه نزديك ميشد و قلبم تو سرازيري غم انگيز لحظه ها جون ميداد

نگاهم به آدما چه ساده بود مثل يه قرباني كه به قربانگاه ميره ،شايد حس اون گوسفند قرباني رو داشتم كه بدست ابراهيم ذبح شد،لحظه اي شاد،غمگين ،درد آورو شيرين...

خونه عشقم چراغوني شده بود و از تو خونه صداي موزيك شادي بلند بود.

از ماشين پياده شدم ،پاهام خيلي سنگين شده بود به زور تونستم خودمو به اون ور كوچه برسونم .

اون ور كوچه روبروي در خونه ميون چند تا مردي كه ايستاده بودند خودمو پنهان كردم .

خيره خيره به در خونه نگاه ميكردم و تو انتظار لحظه اي بودم كه لذت بخش ترين و درد آورترين لحظه زندگيم بود.

 خدايا بهم قدرت بده تحمل كنم

دستامو بگير تا نلرزن

نذاراشك به چشمام بياد نمي خوام چهرشو تار ببينم

نذار پاهام شل شه ميخوام همه بدونن كه چقدر پاش وايسادم....

ماشين عروسي زيبا و پر از گل روبروي در خونه ايستاده بود تا وجود منو با خودش ببره

بالاخره اون همه انتظار به پايان رسيد و غريبانه ترين لحظه از راه رسيد تا اين غريبه رو تو خودش خرد كنه.

ساراي زيباي من ،چقدر زيبا شدي تو اين لباس سفيد

عروس لحظه هام، بانوي قلبم ،چقدر چشمات زيباترشده ،كاش يه نگاه بهم ميكردي و جونمو همين جا ميگرفتي .

كاش از اين همه غم نجاتم ميدادي .

ساراي زيباي من، چرا جز تو هيچكي تو چشمام نيست ؟

چرا هيچ صدايي رو نميشنوم؟

چرا گم شدم تو اون نگاه شادت ؟

خدايا اين لحظه رو تمومش نكن .

بذار تا ابد تو اين حال بمونم ....

....

...

هجوم جمعيت من ازاون حال در آورد و من كه ديگه نه حسي تو بدنم بود نه رمقي تو پاهام به زمين افتادم

چه تماشايي بود حال من ،پر از گرد و خاك با چشمايي خيس از اشك تو سياهي شب رو زمين افتاده بودم و اون طرف ساراي من پر از ابهت و شادي دست به دست همسرش داشت سوار ماشين ميشد ...

به زور پا شدم رو لباي ساراي پر از خنده بود همون خنده اي كه منو عاشق كرد و به اينجا كشوند .

كي ميدونست يه داماد اينور كوچه زير خاك و اشك داره با قلبش بازي ميكنه؟

ساراي ،كاش منو تو اين حال ميديدي ،اين آدم بيچاره و خاكي چقدر خوشبخت بود كه تونست عروسشو تو لباس خوشبختي ببينه.

ماشين عروس دور شد و هر كي به خونش برگشت ،و من اون طرف كوچه ميون تاريكي زانو زده بودم و به زمين خيره شده بودم و ...

تو پاهام رمقي نبود كه بخوام پاشم هنوزم گيچ بودم ،نميدونستم خواب ميديم يا بيدار بودم...

يه بچه از خونه ساراي اومد بيرون با يه ظرف غذا و اونو جلوم گذاشت و رفت .

اينم از شام عروسي داماد ديونه،ديگه چي ميخواي؟

يه لقمه رو با زور خوردم

خدايا شكرت،خندم گرفت ،گريم گرفت...

اتوبوس تو جاده شب حركت مي كنه و من باز از تو مينويسم:

من و خدا ثانيه به ثانيه با تو بوديم ساراي زيباي من

نگاه كه ميكنم ميبينم چيزي به بزرگي يه عشق وجودمو پر كرده

 حالا يه دنيا عاشقونه دارم

يه دنيا حس زيبا

قرآنم به تو رسيد قرآني كه سر سجادم هميشه بود و ميخوندمش

چند روزيه يه قرآن تازه خريدم واسه كسي كه مياد

نيت كردم ختمش كنم تا يه عشق پاك واسم هديه بياره

گاهي ميگم مگه چي دادي بهش كه همه جا جار ميزني؟ بعد ميگم نه كم گرفتم ازت،بيشتر ميشد بوت بكنم بيشتر ميشد نگات كنم و دستاتو ببوسم ...

حسرت ميخورم كه خيلي كم گذاشتم، نشد كه همه جا جار بزنم كه منو لايق دونستي عاشقت باشم ،كه لايق دونستي كه بشكني

بگو منو ميبخشي ... لياقت تو بيشتر از اين اشكا بود كه ريخت بيشتر از زخمايي كه خوردم ...چرا بيشتر به قلبم زخم نزدي تا موندگارتر بشي ؟

 گفتم ميخوام حرف بزنم ، نشنيدي اما حالا ببين كه تو تموم حرفام شدي

تو كه جنوبي بودي چرا شكستي تو كه ميدونستي دل ما جنوبيا چه نازكه ، چرا با دلامون اين كارو كردي ؟

  وقتي دلم ناليد از شكسته شدن بهش گفتم : هي رفيق حالا صدا داري

يه صداي معني دار ، اين چيز كمي نيست

به دردا زياد فكر ميكنم بيشتر از اونچه كه احساسشون كنم

ميدوني درداي من خيلي عجيبن جايت نميسوزه ،دادت به آسمون نميرسه اما ميدوني كه درد داري دردي كه جرمه اگه بخواي بگيش دردي كه حتي عصبهات احساسش نميكنن

  يادته يه شب ازت خواستم كه گوشي تلفن رو محكم بذاري رو قلبت تا صداشو بشنوم

از اون شب صداي قلبم مثل صداي قلب تو شد

اما يه اشكالي داشت قلبم صدا نميداد آخه اون شب هر چي گوشي رو فشار دادم رو گوشام چيزي نشنيدم اما فهميدم كه عشق همينه

اينكه قلبا وقتي همو حس ميكنن ديگه حركت نكنن صدا ندن فقط دوتاشون ساكت بمونن تا صداي اون يكي رو بشنون صداي كه شايد نشنون اما حتما حس ميكنن

 

حالا وقتي كه قلبم درد ميگيره خوشحالم كه دستاي خدا روشه ، منم دستامو ميذارم رو دلم ،نميدونم چرا نميترسم از اينكه درد ميكنه گاهي يه لبخند كمرنگم ميزنم

هنوزم مادرم نميدونه كه قلبم درد ميكنه اما حس غريبي تو چشاشه انگار ميدونه چيزي تو نگام گم شده ، انگار ميدونه سر پسر خلش بلايي اومده  ...

ميگم بذار درد كنه كي ميدونه شايد يه روزي ساكت شه

اون روزي كه ساكت ميشه منم ميتونم صداي قلب خدا رو بشنوم چون اون روز سرم رو قلب خداست

واسه رسيدن به اون سكوت بايد خيلي اشك ريخت تا خيس شدو لايق

صداي قلب خدا چه جوريه ؟

كي ميدونه ؟

 شايد اونا كه خاكي شدن و اشك ريختن

 يا اونايي كه خيس نگا ميكنن

 يا بچه اي كه آروم رو زانو هاي مامانش به خواب رفته

من خيلي كم گذاشتم تو شناختن صداها

ميخوام صداي قلب مادرمو بابامودوباره بشنوم اما... ، كاش روم ميشد كه مثل بچگيام سرمو بذارم رو پاهاي مادرم ...

كي صداي دل منو شنيد ؟

صداي دلي كه ....

 

دوستان عزیزم  دکلمه متن (گاهی باید رفت )با صدای خودم رو واستون آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

 

گاهی باید رفت   سرور اول

 

گاهی باید رفت  سرور دوم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط مسعود   | 

 

امشب اونقدر ازت نفرت دارم كه ميخوام فقط زجر كشيدنت رو ببينم

بذار دلم خالي شه

لعنت بهت ، به چشمات كه دلمو به بند كشيد ، به دلت كه دلمو گم كرد به دستات كه دستامو...

بذار دلم خالي شه

ميخوام سوختنت رو ببينم

بذار دلم خالي شه

ميخوام خرد شدنت رو ببينم

بذار بگم نامرد بگم بيمعرفت بگم ...بگم....اونقدر بهت فحش بدم كه خسته شم

بذار دلم خالي شه

ميخوام چشمات مثل من خيس شه

بذار دلم خالي شه

ميخوام به هق هق بيافتي

بذار دلم خالي شه

ميخوام از بيكسي ديوارو بغل كني

بذار دلم خالي شه

ميخوام...ميخوام ببو...

نه خدايا باز دارم به لكنت ميافتم بازم دارم كم ميارم

ميخوام ببو...ببوسمت

بذار دلم خالي شه

ميخوام واسه نداشتنت زار بزنم

بذار دلم خالي شه

ميخوام بازم چشمامو ببندمو تو بغل بگيرمت

بذار..بذار...

بذار ديونت باشم

هر شب نفرينت كنم، هر شب دعات كنم

هر شب بغلت كنم ، بوت كنم ، ببوسمت ، بهت سيلي بزنم و خودم بجات اشك بريزم

بذار منو تو اين ديونگي

قشنگه اونقدر كه حسرتش به دل خيليا مونده

حسرت يه اشكش ، حسرت يه شبش

بذار امشب باز واسه تو باشه

به ستاره ها بگو چشمك بزنن دارم به آسمونا ميفرستمت

به پرستوها بگو كوچ كنن اينجا آسمون پر از تو شده

به باد بگو زوزه نكشه ميخوام ضجه بزنم

به ابرا بگو منو نگا كنن

نگا كنن كه دوباره كم آوردم

كه بازم نفرت شده عشق

كه بازم دارم واسه نداشتنت چشمامو باروني ميكنم

اما نه...

اينجاشو اونا طاقت ندارن ببينن بگو نگا نكنن فقط خودت ببين

نگا كن دارم ميخندم يه خنده خيس ، مثل ديونه ها

نگا كن بازم دستامو دراز كردم پيش خدا

خدايا

خدايا....خدايا دارم داد ميزنم صدامو ميشنوي

خدايا هواي دلمو داشته باش، نفرت باشه واسه يه شب ديگه

امشب فقط ميخوام قربونش بشم

امشب ميخوام تا صبح واسش دعا كنم

بازم چشمامو ميبندمو....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط مسعود   | 

 

حضرت رقيه

دختر كوچك امام حسين (ع) كه به ناز دانه امام حسين مشهور است

سن: ٣ سال

پدر : امام حسين

مادر : ام اسحق

روز وفات : ٥ ماه صفر

مدفن: شام

 

 

بي بي رقيه

چيزي نداشتم كه با تو از آن بگويم

شرمنده ام كه چون مني سياه رو بايد از تو بنويسد

و اشكهاي بي ارزشش اسمت را خيس كند

دستانم ضعيف بود براي به دوش كشيدن غمت بر اين اوراق

نميدانم كه  آن صحرا با چشمانت چه كرد كه آتش به جان زينب زد

نميدانم چگونه دل كوچت تحمل كرد آن همه غم را

و چگونه در سينه سوخت به عطش ديدار پدر

گناهانم چنان است كه به خدا ناليدم كه آخر چرا چون مني بايد از تو بنويسد

اما بي بي درگاهت سگي ميخواست مرا چون سگي بدان كه به بوي عطر دامن سوخته ات آواره كويت شده تا ناله اي كند ازدردي كه كشيدي

بي بي مرا ببخش كه جسارت كردم و از تو گفتم

نديده بگير اين گناهم را

نميدام آيا روزي خواهد رسيد كه خاك تو را به چشمان گناه آلودم بكشم يا نه ؟

اما مينويسم

چنان خيس كه چشمانت بود و چنان داغ كه لبهاي تشنه ات را سوزاند

براي چشمان معصومت كه تشنگي لبهايت را به جان خريدند

براي دستان كوچكت كه پدر را گم كرده بود

براي معصوميت نگاهت كه به آتش كشيدندش

براي پاهاي كوچك و زخميت كه به دنبال پدر صحراي شب را عاشقانه ورق زد

 

 

 

هر روز سجاده پدر را مي انداخت تا پدر نماز بخواند ، ظهر داغ عاشورا بود رقيه بلند شد سجاده پدر را برداشت و بروي زمين پهن كرد با دستان كوچكش سجاده را مرتب نمود و با چشماني منتظر به در خيمه خيره ماند تا پدر بيايد و نماز ظهر و عصر را بخواند

ناگاه شمر داخل خيمه شد ، آن ناز دانه با چشمان معصومش به شمر خيره ماند و لبهاي كوچكش را گشود

آقا شما پدر مرا نديده ايد؟

شمر نگاهي به سجاده حسين انداخت و با حالت خشم به غلام خود گفت :اين بچه را زجر بده

دل غلام از نگاه پاك و بيگناه طفل سوخت اما شمر يكمرتبه چنان سيلي به گوش رقيه نواخت كه ناز دانه حسين به گوشه اي پرتاب شد و غش كرد .

 

حسين شهيد شده بود و صحرا در خون و ماتم فرو رفته بود ، رقيه به آرامي چشمانش را گشود اما اثري از پدر در كنار خود نديد

لشكريان يزيد براي غارت بدرون خيمه ها ريختند وخيمه ها را به آتش كشيدند  كودكان كوچك  كه ٢٣ نفر بودند نالان و گريان به بيرون از خيمه ها دويدند

رقيه كوچك كه گوشه لباسش آتش گرفته بود سراسيمه ميگريست و به اطراف ميگريخت و با صداي نالان پدر را صدا ميزد و اشك ميريخت صالح بن عبدالله

او را ديد و دلش به حال اين طفل سوخت و با اسب به طرف او تاخت تا آتش لباسش را خاموش كند رقيه تا او را ديد با ترس بيشتر شروع به گريختن كرد

صالح فرياد زد قصد آزارت را ندارم بايست  رقيه ايستاد و صالح از اسب پياده شد و آتش لباسش را خاموش كرد، چشمان خيس آن كودك دل صالح را به درد آورد

و او را دلداري داد

 يكي از رؤساي لشكر نزد ابن سعد آمد و گفت : چنان تشنگي بر اين كودكان غلبه كرده كه هيچكدام به شام نخواهند رسيد ، عمر دستور داد تا آنها را آب دهند لشكريان مشغول آب دادن به اين كودكان شدند .

صالح كمي آب به رقيه داد رقيه آب را گرفت و آهي كشيد و آهسته رو به راه نهاد صالح گفت : كجا ميروي؟

رقيه نگاهي به صالح انداخت و گفت خواهري دارم كه از من تشنه تر است

گفت : مترس به او هم آب داده اند خودت بخور

گفت : آقا بابايم تشنه بود به او هم آب داده اند ؟

 پدرت را با لب تشنه شهيد كردند اين آب را خودت بخور ، اشك از چشمان كوچك رقيه سرازير شد و با صدايي محزون گفت : پس من هم آب نمي آشامم و آنگاه

با ناله و گريه دوان دوان به طرف قتلگاه رفت ، يكي از لشكريان داد زد كجا ميروي گفت : پدرم تشنه بود اين آب را براي او ميبرم

پدرت را با لب تشنه شهيد كردند اين آب را خودت بخور

رقيه ايستاد پس من هم نمي آشامم

خيمه ها به آتش كشيده شده بودند و اجساد شهدا لگد مال سم اسبان شده بود

كمي آنطرف تر پيكر بي سر حسين در قتلگاه افتاده بود با زخمهاي بسيار كه خاك سم اسبان بر آنها نشسته بود

بي بي عالم تمام طفلان را در خيمه اي نيم سوخته جمع كرده بود از خستگي بسيار اندكي خوابش برد در عالم رويا ديد مادرش حضرت زهرا (س) آمد

زينب رو به او كرد و گفت : مادر از حال ما خبر داري

حضرت فاطمه (ع) فرمود : دختر جان من تاب شنيدن ندارم

پس به كه شكايت كنم ؟

نور ديده خودم بودم كه سر حسينم را از بدن جدا كردند ،زينب جان برخيز و رقيه نازدانه را پيدا كن

زينب بيدار شد و صدا زد رقيه جان ؟

جواب نيامد

از ميان خيمه صداي شيون و ناله بلند شد و حضرت زينب ميگفت برادرم حسين وصيت كرده بود در محافظت ناز دانه اش

و ميگفتند شايد آن زمان كه خيمه ها را آتش زدند در آتش سوخته و يا زماني كه خيمه ها را غارت ميكردند پامال سم اسبان شده است

بي بي زينب خاتون و ام كلثوم در بيابان اشك ميريختند و به دنبال نازدانه ميگشتند

تا نزديك قتلگاه رسيدند ديدند نازدانه خود را بروي نعش پدر انداخته و دستهاي خود را به سينه پدر چسبانيده و درددل ميكند

زينب خاتون دست طفل را گرفت و خواست بلند كند اما ناز دانه محكم به بابايش چسبيده بود زينب كنارش نشست دستش را گرفت و نوازش كرد و گفت خواهرم ام كلثوم برو به خيمه و سكينه را كه هم زبانش هست را بياور

ام كلثوم به خيمه رفت و سكينه را آورد و سكينه، رقيه را راضي كرد و برگشتند

در بين راه سكينه به رقيه گفت : خواهر جان از كجا فهميدي اين جسد بي سر پدرم ميباشد ؟

رقيه خاتون گفت : من ميگشتم و پدر پدر ميگفتم كه ناگاه صدايش را شنيدم كه گفت رقيه جان بيا من در گودال قتلگاهم .

آه كه چه سوختي بي بي زماني كه پدرت را بي سر ديدي

خواب بودي كه بابايت با اهل خيمه وداع كرد و تو را كه خواب بودي بيدار نكرد آخر ناز دانه اش در خواب ناز بود و تو سجاده را پهن كردي نيامد و گشتي تا بيبنيش و صورتش را غرق بوسه كني اما پدرت را بي سر ديدي

بي بي چگونه بوسيدي گردنش را و آسمان نگريست و از هم نشكافت ...

سر حسين را بر نيزه كردند و زنان و بچگان را دست بستند و هر آنچه را ميشد به تاراج بردند ، كاروان آشنايي غريب بود بوي حسين عزيز محمد به مشام هيچ سربازي آشنا نبود

خدايا اين سر حسين بود كه بر نيزه بود سري كه روزي در دامان پيمبر آرام ميگرفت

خدايا چشمان حسين پر از خون شده همان چشماني كه بارها لبان محمد بر آن بوسه زده بود

و صورتي كه روزگاري با اشكهاي محمد شسته ميشد غرق در خون و خاك بود

كودكي خسته با دلي پر از درد و لباني خشك بر شتري در دل شب آرام اشك ميريخت  و غريبانه به سر پدر مينگريست ، خدايا اين دل كوچك چقدر بزرگ بود كه عالم را ويران نكرد

بغضش شكست و آنقدر اشك ريخت كه روحش ميخواست از بدن پرواز كند

يكي از سربازان يزيد گفت: ساكت شد اي كنيز زيرا گريه ات آزارم ميدهد

اما رقيه بيشتر اشك ريخت چون دل كوچكش را طاقت اين همه غم نبود

سرباز گفت : ساكت شو خارجي

رقيه رو به سر بابا كرد : پدر ببين كه تو را با ظلم و دشمني كشتند و مرا خارجي صدا ميزنند

سرباز كه اين سخنان را شنيد خشمگين شد و رقيه را از شتر به زمين انداخت

آن نازدانه رو به صحرا دويد در آن تاريكي شب تا آنكه پاهاي كوچكش زخمي شد و خسته در تاريكي شب صحرا ميگريست و ميگفت بابا به فرياد عزيزت برس

ناگاه نيزه اي كه سر حسين بر آن بود به زمين نشست و هرچه كردند نتوانستند آن را از زمين بكنند رﺌيس لشكر آمد و از حضرت امام زين العابدين سبب پرسيد حضرت فرمود يكي از اطفال گم شده تا آن بچه پيدا نشود اين سر و نيزه حركت نميكند

حضرت زينب خود را از شتر به زمين انداخت و با ناله در صحرا به جستجوي رقيه روان شد ناگاه در بين راه سياهي ديد نزديكتر كه آمد ديد زني نشسته و سر رقيه خاتون را در دامن گرفته پرسيد شما كيستيد ؟ فرمود : مادرت فاطمه هستم تو گمان ميكني من از يتيمهاي حسينم غافلم

رقيه را آورد و كاروان به راه افتاد ...

حارث شامي كه از لشكريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داده تا سه روز اهلبيت را دم دروازه شام نگاه دارند تا چراغاني شهر كامل شود

حارث ميگويد:

شب اول من دراز كشيده بودم كه ديدم دختر كوچكي بيدار شد و ديد لشكر از خستگي راه خوابيده اند و كسي بيدار نيست اما از ترسش دوباره نشست

دوباره برخاست و به طرف سر حسين كه بر درختي نزديك خرابه دم دروازه شام بود رفت و از ترس دوباره برگشت و چند بار اين مسير را رفت و برگشت تا آخر كه زير درخت ايستاد و بسر بابايش نگاه ميكرد دستهايش را بالا كرده بود و چيزهايي ميگفت و اشك ميريخت و آنقدر گريست تا سر حسين پايين آمد و در مقابل ناز دانه ايستاد و گفت نازدانه ام به زودي اسيريت به پايان ميرسد و زجر و تازيانه تمام ميشود وتا چند شب ديگر  به پيش من خواهي آمد...

 شبي ديگررقيه در خواب ديد كه سر پدرش در ميان تشت در مقابل يزيد بود و او با چوب خيزران به لب و دندان پدر ميزند ناز دانه با وحشت و گريه از خواب برخاست و ميگفت : بابايم كجاست ؟ در خواب ديدم كه سر پدرم در طشت است و يزيد با چوب به لبهايش ميزند و پدرم ميناليد اهل بيت هرچه كردند نازدانه ساكت نشد و ناله و گريه اش بيشتر ميشد امام زين العابدين آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه چسباند و تسلي داد و گفت: نور ديده صبر كن و از گريه هايت دل ما را مسوزان اما رقيه آرام نميشد و ميگفت : بابا حسين مرا فراموش كرده اي بابا مرا به چشم يتيمي ميبيني بابا از درد دوريت دارم ميميرم اگر برگردي ديگر از تو نان و آب نميخواهم ...بابا...

و آنقدر اشك ريخت تا غش كرد و در دامان امام سجاد افتاد و اهل بيت چنان ناله ميكردند كه صدايشان به گوش يزيد رسيد ، يزيد دستور داد تا بروند ببيند چه شده و برگشتند و گفتند دختر كوچك حسين از خواب بيدار شده و پدر را ميخواهد يزيد گفت سر حسين را براي او ببيدند تا آرام گيرد سر را در ميان طشت گذاشتند و به خرابه آوردند

سر را پيش رقيه آوردند نازدانه گفت من كه غذا نخواستم پارچه را از روي طشت برداشتند ناز دانه تا سر پدر راديد بيهوش شد و تا بهوش آمد خود را بر روي سر انداخت و شروع به بوسيدن سر پدر كرد و بر سر و سينه زد و آنقدر با دستهايش بر لبان كوچكش زد كه مملو از خون شد و اشك ميريخت تا انكه نفسش به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت و مثل مرغ سر كنده گاهي سر را در طرف راست ميگذاشت و ميبوسيد و گريه ميكرد و ريش پر خون پدر را ميگرفت و پاك ميكرد اما ريش دوباره خونين ميشد و ميگفت:  با اشك چشمم خون و غبار را از صورتت ميشويم ،پدر جان تو هميشه يتيم نوازي ميكردي حال من نيز يتيمم چرا نوازشم نميكني؟ مرا با خود ببر پدر

 و زنها در اطرافش ناله و شيون ميكردند

ناگاه ناز دانه لب بر لب پدر گذاشت و مدتي طولاني در همان حال ماند تا سر حسين به صدا در آمد

بيا كه پدر در انتظار توست

نازدانه غش كرد و ديگر به هوش نيامد او را تكان دادند ديدند از دنيا رفته است

ام كلثوم چند خشت از اطراف خرابه جمع كرد و پهلوي هم گذاشت و بدن بي جان و كوچك و زخم خورده ناز دانه را روي خشتها گذاشتند و اهل بيت دورش جمع شدند و اشك ريختند

يزيد دستور داد تا چراغ ببرند و تخته غسل و رقيه را غسل دهند و در همان پيراهن كهنه هم كفن كنند

زن غساله ناز دانه را برهنه كرد براي غسل دادن

يكدفعه ديدند با دو دست بر سر ميزند و ميگويد مادر اين طفل كجاست بمن بگوييد چرا بدن اين طفل اينقدر سياه شده است گفتند اين اثر تازيانه ها است .

ناز دانه را غسل دادند و در خرابه دفنش كردند .

هنگامي كه كاروان از شام به حركت در آمدند زينب سر محمل بيرون كرد و كلمات جانسوزي گفت و فرمود :اي زنان شامي يك امانتي از ما در اين خرابه جا مانده او ناز دانه حسين است جان شما و جان اين امانت گاهگاهي به سر مزارش بياييد وآبي بر مزارش بپاشيد و چراغي روشن كنيد.  

 

 

                  خدايا به حق ناز دانه حسين عشق را آنچنان كه او چشيد به ما بچشان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:27  توسط مسعود   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در انتظارت روي نيمكت هاي ايستگاه آشنايمان نشسته ام

تا شايد تو بيايي و با عطر نفس هايت هواي غم آلود دلم را آفتابي كني

من آواره نگاهي از سوي تو

تو بيخيال از نجواهاي عاشقانه من

مست و بي پروا انتظارم را سياه كردي

و من ديوانه وار به خيابان مينگريستم

تا شايد نقش گامهايت دلم را خوش كند به آمدنت و تو نيامدي

من در برابر تو همه چيز را به فراموشي سپردم

غرورم ، آبرويم ، زندگيم از آن تو باد

بوق ماشين ها افكار پريشانم را پريشان تر ميكند

ساعتم از خجالت نيامدنت خوابيده

دستانم از دوري دستانت يخ زده

چشمانم به انتهاي خيابان خيره مانده

شايد تو را از پيچ كوچه مژدگاني دهد

شب است و من به فكر فردا

گوشهايم را با پنبه قفل كرده ام

تا صداي گذر بيرحم زمان روحم را پاره پاره نكند

چشمان را بسته ام به ياد امروز

هر كه را ميديدم تو بودي

همه صداها اسم تو بود

همه اشك ها بغض مرده در چشمانم

اين همه بي مهري تو را

با كدامين محبت پاسخ دهم

كاش فردا تو بيايي

تا بگويم آغاز عشقمان را تو كليد زدي

و در تمام قدرت تنهاي هايم

نقش عاشق صادقي را بازي كردي

و من خودم را به نفهمي زده ام

و به خود دروغ ميگويم كه دوستم داري

تو بازي ميكني و من تشويقت ميكنم

به اين همه بازي نيرنگانه بي اشكالت

حالا كه فهميدي چقدر دوستت دارم

و پيش آن همه هوا خواه

من از همه بهترينم

آغوش بيمهريت را به رويم باز كردي

تنها نقطه اتصالمان

گل زردي است روي ديوار بلند سكوتم

در ميان گريه هاي شبانه ام

شاخه هايش را ميشكنم

گلبرگهايش را پر پر ميكنم

تا دل سنگت آزرده نباشد

به شرمندگي آن همه فريب عاشقانه

به ياد آن همه حرفهاي ناجوانمردانه

در دفتر يادگاريهايم به دنبال حرفي از آغاز ميگردم

سكوت حنجره ام را قفل ميكند

 وقتي در كنارت هستم

نگاه مهربانت لبخندي ميشود بر لبانم

وقتي از تو دورم

بغض، سكوتم را ميشكند

و در تمام مدت تنهاييم

عكست را در ذهنم نقاشي ميكنم

اين كوچه را نفرين ميكنم

كه فاصله اي شد بين بودنمان

روزي كه از ديار آشنايي هايمان بروم

تو تنها كسي هستي كه از خاطرم نميرود

تو نقش عشقت را به تك تك سلول هاي بدنم گره زدي

غبار فاصله ها چهره ام را ميشكند

كاش ميفهميدي ، در تمام لحظات زندگيم

نقش خوشبختيت را زمزمه ميكنم

آشناي مهربانم

آسمان نگاهت و رنگ صدايت هميشه آفتابي باد .

 

                                                       نويسنده : عاطفه از اصفهان

عاطفه خانوم :

به خاطر احساس پاكت ، قلم قوي و پر احساست  ، فهم عاشقانه ات از عشق و ستاره اي كه در دل عاشقانه هايم كاشتي ، به خاطر بغض زيباي دلت كه از عشق آرام شكست ، به خاطر انتظارت و عاشقانه ماندنت ، به خاطر نگاه خيس قلمت كه  ديوانه وار سوختن را در گوش ستاره هاي شبهاي عاشقي زمزمه كردو ...

 ممنونم و اميدوارم هميشه عاشق بموني و سوختن را نه سزاي دل دادن كه بهترين هديه عشق بدوني و اگه شكست دلت تيكه هاشو جمع كني و يه آسمون ستاره ازش بسازي كه چشمك هر ستارش لبخندي باشه به كودكانه باختنت

                           

              ....و دلم چشمهايم را بوسيد تا چهره زيبايت در سرخي قلب پر خونم غسل كند و چشمانم گريست تا يادت را به دستان تنهايم هديه دهد .  

                                                                      مسعود ١٥/١١/٨٥

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:40  توسط مسعود   | 

 

گاهي بايد رفت

به چشمات كه خيره شدم قلبم به درد اومد

هيچي نميگفتي اما نگات پر بود از حرف رفتن

نگاهامون به هم قفل شده بود ، خيلي سخت بود ...

تا سكوتو شكستي و گفتي : خب ديگه بايد رفت

باهام دست دادي و رفتي

تا جايي كه شد نگات كردم

با خودم گفتم : آره بايد رفت

....

..

.

گاهي بايد رفت بي اون كه منتظر نگاهي پشت سرت باشي

گاهي بايد رفت از جايي كه عشق ريشه هاشو تو دلت زده به جايي كه غم خنجرش رو تو قلبت فرو ميكنه

گاهي بايد رفت به جايي كه تا ابد پشت پنجره هاش چشم به راه يه نگاهي

نگاهي كه شايد اگه برگرده بتونه تو رو ميون اشكا غرق ببينه

گاهي بايد رفت مثل عشقي كه از دلت رفت

گاهي بايد رفت مثل شوقي كه از نگات رفت

مثل گرمي دستات

خنده زيبات

مثل ...

مثل من

مني كه ديگه اوني نبودم كه نميشد بدون اون پا به پاي عشق رفت

مني كه ديگه اوني نبودم كه شو نه هام پناه دلتنگيات بود

 

                   راستي چي به سرش اومد اوني كه ديگه عشق تو نبود ؟

 

گاهي بايد رفت به جايي كه صداي من ، نفس من ، چشم من ، و قلب من تو رو صدا نميزنه

همه اينا رو تو نگات خوندم  

آخ كه نفهميدي چه حالي داشتم تو اون ساعتا

روزها گذشت و تو رفتي

نگاهام ، دستام ، قلبم ....يه عالمه حرف داشتن برات

اما تو نبودي ديگه

قلم رو برداشتم چشمام خيس بود اما ميشد كاغذ رو ببينم

دستام ميلرزيد مثل همون شبي كه دستاتو گرفتم

و قلم كاغذو ميبوسيد مثل همون شبي كه لبم دستاتو بوسيد

بنويس مسعود

خيس بنويس

جوري كه كاغذ دردتو فرياد بزنه

بنويس

داغ بنويس

جوري كه آتش به جونت بزنه

بنويس

گم بنويس

مثل اون شبا كه گم بود نگات تو سقف اتاق

بنويس

خفه بنويس و لرزون

                       مثل گريه هات ، مثل شونه هات

نوشتم :

 

گاهي بايد خورد بغضي كه صداش سكوت خونه رو ميشكونه

گاهي بايد شكست آروم و بي صدا يه كنج يه گوشه

گاهي بايد ديد اشكي كه صورتي رو تر كرده

و صورتي كه غمگين تر از هميشه رو به خدا كرده

گاهي بايد شنيد هق هقي كه شنونه ها رو ميلرزونه

و صدايي خيسي كه ميگه خدايا گاهي به خوابم مياد ؟ يعني ميشه...؟

....

..

.

دستام خسته بود اما گفتم

بنويس

اين خط آخره

نوشتم

گاهي بايد ديد تنهاي به خواب رفته اي رو

                                                     رو تن خيس برگا

يه نگا به كاغذا كردم خيس بودن

                                         يه نگا به خودم كه ...

 

  يه خنده تلخ رو لبام نشست ،چشمامو بستم و ...

 

                               خواب عاشقانه همتون خوش

                                                                    مسعود

                                                                             ١٠/٨/٨٥ 

                                                                           ساعت ٤:٣٤ 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 22:30  توسط مسعود   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه شبهایی که گذشت در غم و تنها او بود سنگ صبورم

این شبها گواهند به روزگار بی توام ..

                                                     به روزگارم سیاهم

چه عالمی دارد در این کنج با اشک به تو رسیدن

                                                    و آنقدر گریستن تا تو را در اشک گم گردن

باورم نیست که نباشی

                              و من اینگونه تنها

دستانم مینالند از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهایی بی پایانم

گریزی نیست

                                    که اسیـــــــــــــــــــــرم به چشمانت

کاش میفهمیدی چگونه به زنجیر کشیدی دلم را

....

اشکهایم...

بیهوده میگریم ، خود میدانم

                      اما بگذار اشکهایم بریزند

                                                      تا شاید اندکی آرام گیرم

 

کجا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاندی  ؟

                      در کدامین چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشم جای گرفتی ؟

                                                                 در خلوت کدامین نــــــــــــــــــــــــــــــــگاه آرمیدی ؟

آه ...

تنهایم به وسعت زیباییت

                  اینگونه نبود روزگارم

 

خلوتی داشتم با خود

               در آنجا که چشـــــــــــــــــــــــــمانت را مجال آمدن نبود

آمدی و بردی هر آنچه در دل بود

                              و آنگاه مرا گذاشتی

                                                       وقتی که دیگر دلـــــــــــــــــــــــــــــــی نبود

 

عاشقم به همیشه از تو زخــــــــــــــــــــــــــــــــم خوردن

 

فرــــــــــــــــــــــــــــــــیادم به آسمانها رسیده

از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا بپرس چرا تنها مینالم

جوابی نخواهی گرفت جز اشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکهایش

او میفهمدحا لم را

                             دلـــــــــــــــــــــم را

 

دیده بود آنچه در پشت چشمان بسته ام میبوسیدم

و شنیده بود آنچه را که در گوش شب زمزمه میکردم

 

آه از این همه تنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهایی

                                                           آه از اینگونه رسوایی

من در اینجا خسته با دلی از تو بشکسته

و تو در آنسوی من

پشت پلک شب در خوابی به سنگینی غصه هایم

و تو...

آسوده بخواب که دل با نفسهایت میتپد

که دل...

بگذریم وقت رفتن است

.......
...

.

راستی با دلم حرفی داشتم

                          سوختم اما دوستش داشتم

                                                           جنونش را

                                                                       سادگیش را

                                                                                    و تنهایش را

در میان سینه ام

آنجا که دیگر به وسعت دریاها شده

دلیست پر از عشقت

                          مینالد

                                    میگرید ...

او خود جنون است

 

داشتنش هنوز هم دیوانگی می خواهد

                                                و من سر شارم از جنون داشتنش

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 1:20  توسط مسعود   | 

دیگه کسیو نداشتم که قلبمو بفهمه

دلم میسوخت واسه دلم

دلی که پر بود از سیاهی و دلخوش بود که لا اقل یه گوشش عشق دختر پاکیو داره

که مرحمه واسه زخمش

که دلیله واسه بودنش

که ستارست توی دنیای تاریکش

کاش خرابش نکرده بودی دنیا یی رو که با پاکی تو ساخته بودم

هنوزم باورم نمیشد اما نبودی...

به خودم گفتم  از این به بعد:

سرت پایین

درای دلت بسته

چشمات کور

صدات خفه

زنده میمونی تا مرگتو آرزو کنی

نفس میکشی تا چشمای مادرتو خیس نکنی

اما آه نمیکشی

تا دلت بسوزه تو آتیشی که خودش به پا کرده

دیگه بهونه های مسخره آدما روواسه دل بریدن ، واسه رفتن  شناخته بودم

( من میرم تا غرورت شکسته نشه ، تو لیاقتت بیشتر از منه ، تو با من خوشبخت نمیشی ،

و.....)

 حالم بد میشد از این همه دروغ که گفته میشه تا وجدانی آسوده بشه و دلی نرنجه

.......

...

.

آره باورام عوض شده بود انگار به پوچی رسیده بودم

بعد تو تنها شدم حتی دیگه خودمم نبودم یه حسی مثل خالی شدن

بعد تو اگه حرفی بود تو دل میموند

اگه اشکی بود ریخته نمیشد

و اگه دردی بود آروم تو قلبم تموم میشد

کسی نبود بگه چته

خیلی وقتا آه میومد رو لبهام اما میخوردمش و بعد با یه خنده تلخ می ریختمش بیرون

آره بعد تو میگذشت

با چشمای پر از غصه مادرم

با خاطره های قشنگ 12 شب

و با ....

اینجوری یک سال از عمرم گذشت

یک سالی که 4 ماهشو مرده بودم

یک سالی که....

دیگه با یه مرده فرقی نداشتم

خسته بودم و پر از درد

تحملم تموم شده بود

تا یه شب که اشکای مادرم...

دلم گرفت اونم  عذاب میکشید

تصمیمو گرفتم  باید اون شب تموم میشد اما به همون پاکی که شروع شده بود

 رفتم حموم

غسل میکردم اما چشمام خیس شده بود

داشتم دیونه میشدم

با یه صدای خفه گفتم:

آخه داری چیکار میکنی دیونه؟

میخواستم داد بزنم اما خفه شدم و گذاشتم اشکام تنمو غسل بده

وضو گرفتم

یه دل سیر عکستو نیگا کردم

با صدات مست شدم

و واسه آخرین بار حرفامو برات نوشتم

دو رکعت نماز خوندم

دو رکعت نماز عشق می خوانم قربت الی قلبک

با دل به خاک افتادم ازش خواستم که خوشبختت کنه

و عشقتو از دلم بیرون کنه

تا صبح واست قرآن خوندم

واسه عشقه پاکی که داشتیم خدا رو شکر کردم

و بعد دلمو برداشتم گذاشتمش سر جاش و خوابیدم

بعد از سه روز دیگه عاشقت نبودم فقط دوستت داشتم

........

حالا من اینجام این گوشه اتاق مثل اون قدیما با یه دفترپر از بغضهای نشکستم

روزگار منم میگذره

میون این کاغذا

گوشه این خونه

وبا همه غما...

خدا رو شکر همه چی دارم

چشمایی که اشکاش رنگ شبنمو دارن

دلی که شیشه ای شده

دستایی که پرن از عطر دستاش

و...

دیگه دلم اونی نیست که میشناختیش

دیگه با هر صدایی میشکنم

با هر بویی مست میشم

و با هر غزلی متولد

اما دیگه کسی نیست بهم بگه دیونه و این بزرگترین نداشته زندگیمه

شبا میرم و به آسمون نگا میکنم

دیگه هیچ ستاره ای مال من نیست

یه حال عجیبی دارم

داغم

مثل اون شبی که دستاتو گرفتم

نمیدونم کجایی

دستای کی رو گرفتی

به کی میگی دیونه

سرت رو شونه کیه

و به کدوم ستاره خیره شدی

اما من هنوزم اینجام

زیر این سیاه کبود

با یه دل به همون کوچیکی

به همون سادگی

به همون عاشقی

و .....

 وبه همون دیونگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:34  توسط   | 

 

عاشقانه سجده کن

دو رکعت نماز صبح عشق می خوانم قربت الی قلبک !!

...هزار آفتاب گردان پشت سرم تکبیر می گویند : الله اکبر !...تکبیره الاحرام !!
...
الحمدلله برای آفرینش چشمانت !... الحمدلله به خاطر برق نگاهت !...الحمدلله به خاطر ...!...یا رحمان و یا رحیم !!...خودم را سپردم به تو.توی این همه دلرعشه !... اهدنا الصراط المستقیم ! صراطی از صراط تو مستقیم تر هست مگر ؟! ...پس اگر خدا بخواهد هدایت شده ام !!
صراط الذین ...!...آی سیب درشت !عطرآگین ترین نعمت خدا !! اگر تو با من باشی ، دیگر "مَدّ" هیچ "ضالین"ی به من نمی چسبد !
...
قل هو الله احد !
بگو ! بگو ! بگو ... عشق یکی ست !
...
الله الصمد !
بگو ! بگو ! بگو... عشق بی نیاز از ماست اما من و تو به او محتاجیم!
...
لم یلد و لم یولد!
بگو ! بگو ! بگو... عشق حاصل جمع من و تو نیست !عشق دریایی ست که من و تو تویش غرق می شویم !
...
و لم یکن له کفوا احد !
و عشق بی شریک ترین حس شادمانه دنیاست ! قسم به خدای احد و واحد !
...
الله اکبر !
خم می شوم زیر بار این همه حرف عاشقانه !... واژه ها معوج می شوند !... زیباترین جملات عقیم می مانند !!
سبحان الله ...چه آفتابی ! سبحان الله ....چه بارانی ! سبحان الله ...چه برفی ! ... فتبارک الله احسن الخالقین !!
تمام نیرویم را جمع می کنم تا فریاد عشقم به گوش تو برسد ...بلند می شوم : سمع الله لمن حمده !! ... از نا می روم ...به خاک می افتم !
سبحان الله ....سبحان الله ....سبحان الله !
...
چشمانم خیس می شود !سجاده رنگ خون می گیرد ! چشمم سیاهی می رود ! می نشینم روی دو زانوی لرزانم !
شهادت می دهم که عشق خود خداست !
شهادت می دهم که خدا چیزی جز عشق نیست !
شهادت می دهم که محمد نیز فرستاده عشق است !
شهادت می دهم که دارم شهید می شوم !
سلام بر دلم که دارد پرپر می زند !!
سلام بر همه آنها که عشق را رحمت خدا می دانند !
سلام بر گیسوان تو که بافه دستان خداست !
...
الله اکبر ...الله اکبر ...الله اکبر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:38  توسط مسعود   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدما میان و میرن

با همه خوبیها و بدی هاشون

با همه اشکایی که ریختن ...

آه هایی که کشیدن...

و بغضایی که شکستن

تو دلشون پر میشه از عشق ،نفرت،محبت ،امید، حسرت....

تو چشماشون اشک حلقه میزنه

هرزگی می شینه

و محبت جا میگیره

دستاشون گاهی همدرد میشه و گاهی واسه همیشه تنها میمونه

ویرون میکنن ،میشکنن ،له میکنن

اما پاهاشون جاده ها رو یه عمر طی میکنه تا به جایی برسه که بهش بگن آخر خطه...

تازه اونجاست که آرزو میکنه کاش یه قطره دیگه اشک ریخته بود...

کاش حرمت نگاه عاشقی رو دونسته بود...

کاش واسه یه بار دیگه دستاش به آسمون خدا دراز شده بود...

و کاش دلش بیش از اینا عاشق بود...(حرمت دل زیاده که خونه خداست)

آره اونجاست که میبینی یکی مثل خودت نشسته روبروت و بهت میگه :

یارو دل شکستی

یه جا یه تیکت جا مونده

تو قلب یکی هنوز اسمت پاک نشده

تو چشمای یکی اشک شدی و تو دل یکی ابر

یادت میاد چه جور نیگات میکرد ؟ 

  چرا دلشو شکوندی؟

چرا دستاشو تنها گذاشتی؟

چرا خواستی اینقدر پر از غصه بشه که خدا هم واسش گریه کنه ؟

تو چشمای کی خونه کرده بودی وقتی ویرونه شده بود دنیای پاک و بی ریاش ؟

سرت رو شونه کی بود وقتی دیوار دیونگیشو به دوش میکشید ؟

در گوش کی عشق رو زمزمه میکردی وقتی دیونه وار اسمتو فریاد میزد ؟

تو رفته بودی اما مونده بود واسه برگشتنت

انتظار و انتظار

چشمای همه خواب بودن اما خدا شاهد بودکه آروم و بی صدا میشکست

...........

......

...

لذت داشت وقتی گفتن دیونت شده نه؟

لذت داشت وقتی میدیدی چشماش خاک پاهاتو جارو میکنه نه؟

آره لذت داشت

لذت داشت نگاه خیس مادرشو دیدن

لذت داشت تنهایی بی پایانش رو دیدن

لذت داشت  درد کشیدنش ،غصه خوردنش ، تنها موندنش و شکستنش برای تو

فقط تو

آره تو ،تویی که دیگه یه غول بودی

اینقدر چشمات قدرت داشت که میتونستی یکی رو دیونه کنی

اینقدر دلت بزرگ شده بود که یکی یکی اسیر کنی و داخلش دفن کنی

هیچوقت به خودت نگفتی بسه؟

نگفتی داری کجا میری؟

نه نگفتی

چون دیگه وقتی نبود تا با دلت خلوت کنی

..........

....

..

خب تموم شد

کار خودتو کردی

نشون دادی چقدر بزرگی

یکی گوشه خونه دیونته...

یکی چشم انتظارت خیره به در ...

یکی...

تو کجایی؟

تو دل اون دیونهه؟ تو چشمای اون عاشقه؟

.........

....

..

 

چیه ؟ چشمات خیس شده ؟ رو پیشونیت عرق نشسته؟

دیره

خیلی دیره

اما بلند شو ، سر خودت داد بزن

خودتو بشکون

خراب کن این بت رو

یه شب تاریک ، دو تا چشم گریون ، شونه های دیوار،دستای خدا  و یه دل منتظرن

برگرد ...

 

......................................

اونایی که دیونه میشن

اونایی که چشماشون به راه میمونه

اونایی که دلشون میشکنه

چیزی رو از دست ندادن ، دنیای رو بدست آوردن که پر از عشقه

اگه یکی تنهات گذاشت و رفت بذار بره

واسش دعا کن خوشبخت شه

بذار سهم تو فقط عشق باشه

سخته نبودش

دستاشو نمیتونی بگیری اما همیشه تو دلت داریش

نمیتونی سرت رو بذاری رو سینش و به خواب بری اما به عشق اون چشما تو رو هم میذاری

تو به عشق رسیدی

دیگه اون نیست

اون بهونست

حالا فقط تویی و عشق و همین کافیه واسه یه عمر انسان بودن

.................

اما یه روز یکی میاد که ....

بپا نشکنیش

 

======================

از همه دوستان که این همه لطف کردند ممنونم امیدوارم خدا  جنبشو بهم بده

همیشه عاشق و موفق باشید

                                                              مسعود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:24  توسط مسعود   | 

 





 
 



 
 




 
 



 

 





 
 




 
 



 
 

 
 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 




 

 

 

CopyRight 2005 By >masoud nazemi

======================================

به من ميل بزنيد

 

Your e-mail:

======================================

عاشقانه هاي شبهاي عاشقي را به دوستانتان هديه کنيد

Tell a friend about this site
Your name:
Your e-mail:
Friend's e-mail:

======================================