غم دل ماند، چه گویم که دگر حرفی نیست با من خسته دل از عشق مگویید دگر چون در این راه ز پا افتادم راهی نیست چه کسی گفت که من بی باکم ترس در من شده زاده، دل بی ترسی نیست سخن رازی نیست، ساز و آوازی نیست، هر چه از حادثه عشق گذشت بر من و تو خوب می دانم به جز خوابی نیست نه فراری از عشق نه قراری در عشق راه آغازی نیست
از:مهسا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 18:35 توسط مسعود
|
از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره ؟ با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی
با تو فریاد یه عمر و میکشم تا اوج باور دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره نباره .....
غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه کسی اشکامو نبینه از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره
از کجا باید شروع کرد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:53 توسط مسعود
|
دلم عجيب گرفته ست از اين هواي باراني ازاين هجوم دل آزار عقده هاي طوفاني كشيده ساحره اي روي صورتم خط نفرين و مانده جاي طلسمش شبيه مهر به پيشاني ميان پنجره هايي كه روي در افق دارند نوشته اند تو ديگر كنار من نمي ماني به طعم وسوسه هايت قسم كه چشم به راهم ولو به قيمت يك عمر انتظار طولاني هميشه منتظرم باز يك غروب پاييزي مرا صدا بزني در دقيقه هاي پاياني ولي چه فايده هر بار از حريم چشمانت نصيب من شده تنها دوباره هاي بارانی
=====================
عشق يعني دو كبوتر ، پرواز
عشق يعني دو قناري ، آواز
عشق يعني من و يك دنيا حرف
عشق يعني تو و يك عالم راز
عشق يعني تو مرا ميراني من به صد حوصله مي آيم باز
· عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار ...!
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني من و اون و خدا ...
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 12:29 توسط مسعود
|
يه شب خدا خواب نداشت دلش تو سينه تابنداشت يهشب واسه يه لحظهاون سوالی کرد جواب نداشت اون شب فرشته هاهمه رفتهبودنبه مهمونی خدای خالقهمه تنهاشدسبهآسونی دلش گرفته بودخدا تنهايی سخته به خدا اون که هميشهخندهداشت گريه ميکردش بی صدا پيش خودشفکر کرد که من برم ميونبنده هام رویزمين يه جايی هست پيدا بشن اونخندههام شال و کلاه کردو يواش ازون بالااومد پايين تو کوچه هم قدم ميزد اينورهزمين،اونور زمين هرکی رو ديد يهکاری داشت يه کسب و کاروباریداشت هرکی رو ديدتو دست خود يه دست دلگساری داشت هيچکس به اون نگاهنکرد کسی اونو صدانکرد خدای آسمون و عرش تنهاييشو دوا نکرد خسته ونااميد وگيج تو ميدوناقدم ميزد خط و نشونی ميکشيد عذاب و درد رقم ميزد رفت ورسيد به کوچهای سردو سياه و بسته بن پنجره ی تکخونه ای پل زده بود بهآسمون
پاهاش ديگه رمق نداشت نشست کنار پنجره تنهاييشوبغلگرفت تو بغض خيس پنجره سکوتمحض کوچهرو صدایگريه ایشکست
جلوتر از خدای ما کسیبنای اشک و بست مردکصاحبخونهبود اونکه زغم دادميکشيد
اونکه تو بُهت نيمهشب خدا رو فرياد ميکشيد
می گفت خدای مهربون ببين منو يادت مياد؟ بندهیغمگينتوام ببين که خاطرت مياد من همونم که ياد دادی عاشقیرو خودت بهمن گفتیکه دلبستهبشو تا آخرش باهات منم منهمونمکه خيره شد چشم و دلش به آسمون ستاره ای دلش رو برد توعمق قلبکهکشون گفتم خدا اين عشق پاک حاصل درس ومشق توست حالامنو بهپاشبريز که زندگيم به عشق اوست گفتی عزيز ساده دل ايندرسعشقآخره بدون که عشق پاک تو به منزلش نمی رسه اگرکه ليلی پابده مجنون ديگه غم نداره تو زندگيش خدارو هم حتی ديگه کم نداره واسههمينهکه همش عشقها غم آلوده ميشن ميان تو دلهای شما حسابیآلودهميشن چطور دلت اومد خدا منو به دام عشق اون اونو ولی از من جدا
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 18:25 توسط مسعود
|
♥ دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را بهميهماني گلهاي باغ مي آورد ♥ دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودكي معصوم دلش برايدلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد ♥ دلم براي كسي تنگ است كه در شمالترين شمال و در جنوب ترين جنوب با من بود ♥ كسي كه بي من ماند ♥ كسي كه بامن نيست ........