تبليغاتX
شبهاي عاشقي
 وقتي که بارون مي ياد به تعداد قطره هايي که ميتوني تو مشتت بگيري دوستم داري اما به تعداد قطره هايي که نمي توني تو مشت بگيري دوستت دارم---------از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن!----از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن!----از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن!----از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن!-----از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان!-------از انسان پرسيدند: عشق چيست؟ ...----ناگهان ندائي از درونش گفت : ((جدائي...))!!!---------کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود------- بعضيا کفش عشقو مي پوشن اما فراموش مي کنن بندشو ببندن-----

  ا
 

 

زیبا نبود ولی خیلی دوستم داشت

 و یه دل پاک

اما من نمیتونستم قبولش کنم 

گفتم ما به هم نمی یایم برو و منو فراموش کن

گفت میرم اما فراموشت نمیکنم

آروم دور میشد و من چشمام خیس شده بود

اونقدر نگاش کردم تا تو جاده  محو شد

اشکامو پاک کردم و تو خیابون به راه افتادم

گفتم میرمو عاشق کسی میشم که به اندازه ستاره ها زیبا باشه

و رفتم .......

...............

 

اولین ستاره:میخوام برم؟

واسه چی؟

چشمای زیبایی نداری

 بهش خیره شدم

زد راه تا بره

صداش کردم

سرش رو بر گردونند

چیه؟

  چشمامو در آوردم

- بعد از تو نمیخوام چیزی ببینم

 و انداختم پیش پاهاش چون چشمام بود که اونو ازم گرفته بود

و اون ............رفت

دومی: میخوام برم؟

نمیتونستم ببینمش اما دستاش رو گرفتم

 خیلی سرد بود دیگه گرمی نداشت فهمیدم موندنی نیست

آخه چرا؟

حرفات تلخن ،زبونت نیش داره

   با صدای بلند داد  زدم تا همیشه دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم

 و بعد واسه همیشه لال شدم  تا دیگه حرف تلخی نزنم

و اونم ............رفت

 

  

سومی:میخوام برم ؟

نگفتم واسه چی فقط آماده بودم تا یه تیکه دیگه از بدنم رو جدا کنم

  آخه می دونی دستات گرم نیستن ،احساس ندارن

آروم خم شدم و دستامو با خاک پاهاش عاشق کردم

  و بعد دستامو کندم و گذاشتم یه گوشه

و اونم ...........رفت

چهارمی:میخوام برم؟

و من آماده تا تیکه بعدی رو جدا کنم

پاهات نمی تونن پا به پام بیان ،راه من و تو از هم جداست ما با هم خوشبخت نمیشیم

و رفت یه مدت پشت سرش راه رفتم تا آخرین قدما رو تو عشق برداشته باشم

و بعد پاهامو کندم و انداختم دور

پنجمی:میخوام برم؟

دیگه نوبت کدوم تیکه از بدنم بود؟  شاید بهتر بود می مردم

 ما حرفای همو نمی فهمیم گوشهات حرفامو نمیشنون ،تو درک نداری

واسه آخرین بار صدای زیباشو شنیدم و صدای غمگین پاهاش که ازم دور میشد

و بعد واسه همیشه کر شدم

ششمی: میخوام برم؟

چرا؟

..................

 

 

 

دیگه هیچی نمونده بود از من

 شاید این تقاص دل  من بود

از من یه دل مونده بود و دیگه هیچی

آخه هیچکی دلمو ندیده بود

تا اینکه آخری اومد

چه دل زیبایی 

به خودم گفتم این میمونه این منو میفهمه

اما...

یه نگام کرد و گفت :دلم میخوادبا تو بمونم  اما تو دیگه هیچی ندا ری ،نه پایی واسه اومدن ،نه دستی واسه گرفتن ،نه چشمی واسه دیدن ..........

سرشو انداخت پایین و رفت

همه جا رو خون گرفت ،دیگه هیچکی نبود ،تنهای تنها بودم ، دلم داشت قطره قطره تموم میشد

کشون کشون خودمو به یه گوشه رسوندم پر بود از تیکه های سنگ یه تیکشو جای چشمام گذاشتم

داشتم میدیدم اما همه جا سیاه و سفید بود دیگه اشکی نبود اما می دیدم

یه تیکه چوب جای پاهام

یه تیکه دیگه جای دستام

ذره های شن ...........

.........

اما دلمو زیر سنگا همونجا پنهون کردم

حالا دیگه من از سنگ و چوب بودم

یه مجسمه سنگی زیبا

 

 

اولی برگشت منو نشناخت

چه چشمای گیرایی داری میتونم توش خونه کنم

آره همه چشمام مال تو

رفت و خونه کرد

دومی اومد

چه دستای داری ،گرمن و مردونه

دستامو میگیری؟

آره

دستاشو گرفتم

سومی اومد

چه پاهایی داری محکمن  میشه باهات همراه بشم

آره

دست اونم گرفتم

چها رمی،پنجمی،.........

و من به حالشون میخندیدم و به حال خودم گریه میکردم

چقدر هرز شده بودم

تا یه شب به اولی گفتم : چشمات زیبا نیست دیگه نمیتونم تحملت کنم برو

دلش شکست ،چشماشو در آورد  و رفت

از دوردیدم که یه تیکه سنگ رو جای چشماش گذاشت

به دومی گفتم : دستات.......

دستاشو کند و رفت و یه تیکه چوب........

به سومی گفتم :........

 

.........

.......

حال اون شهر پر بود از موجوداتی به شکل آدم که دلی نداشتن و از چوب و سنگ بودن

دیگه دلی نبود که بشکنه ، چشمی نبود که اشک بریزه ، .......

اما شهر پر بود از مجسمه های زیبا

دلم گرفته بود ، شهر شهر سنگ بود

تا یه شب چشمام خیس شد

خیال کردم دارم گریه میکنم اما نه اون برگشته بود اون که دلش پاک بود و به خاطر چشمای سنگیم ،پاهای چوبی .....گریه میکرد

بلند شدم

پس برگشتی

آره اما میخوام برم اینجا جای من نیست

منو هم ببر

نمیشه او نجایی که من من میرم سنگا جایی ندارن

خواست بره دامنشو گرفتم

 

کمکم کن

با اون چشمای خیسش نگام کرد

گفت من فردا شب بر میگردم اگه تونستی تا اون موقع گریه کنی با خودم میبرمت

اما چه جوری ؟

دلمو که دفن کردم

چشمام سنگن

با دست به اون گوشه اشاره کرد و گفت

بر گرد اونجا ، همه خاطراتت اونجان

دلت منتظرته

رفت

و رفتم تا اون گوشه خودمو پیدا کنم

آسمون اشک میریخت

شب منتظر بود تا عاشقشو ببینه

و من ...

 

      اینم  دو بیت شعراز یکی از شعرام   هدیه به دلتون

 تقدیم به اونی کنین که دوستش دارین

 

من با نگاهت نازنین صد راز دارم بعد از این

خواهی که دریابی مرا ، چشمان خیسم را ببیبن

عاشقترین بودی به من ، عاشقترین مانم به تو

تنها بکش از روی دل دستی به چشمانم ،همین

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:56  توسط مسعود   | 

 

 

رفته بود و پشت پا زده بود به دلم

حالا که دیگه طاقت تموم شده بود نوبت من بود که برم

دیگه نه جایی مونده بود که زخم نخورده باشه و نه دلی که واسه دوباره لگد مال شدن جونی داشته باشه

پر بودم از زخم و دردی که تموم نمی شد

به اونجا رسیده بودم که پایان ،نجاتم بود

تا کی باید تحمل میکردم

چقدر شبا باید اشک میریختم و عکسشو نگاه میکردم

اون رفته بود این حقیقت بود

دفترمو باز کردم

بسیار گریسته ام بر خود...

باید رفت

در شهر دروغ و سنگ ماندن گناه است....

دفترمو بستم

کجا بودم ؟

یه نگاه به پشت سر

یه نگاه به جلو

باید می رفتم

تردیدی نبود

اما....؟

ساکت

فقط برو ، بچه نشو ،اینجا جایی نداری

دلم چی؟

بدون اون؟

فرصت کمه ،باید تا سحر نشده بریم ،الانه که همه بیدار شن اونوقت باید یه روز دیگه به زور بخندی ، و قلبتو پر کنی از هوایی که بوی اونو نداشت

آخ که چه سخت بود بدون اون نفس کشیدن...

بذار یه بار دیگه باهاش حرف بزنم باشه؟

باشه اما زود بعدش اونو بذار تا بریم

وضو گرفتم

آروم از سینه درش آوردم

هنوزم می تپید به همون گرمی به همون عاشقی

چه رنگ زیبایی داشت

گذاشتمش رو یه سنگ و آروم کنارش نشستم

یه کم بهش خیره شدم

این همونی بود که یه عمر زجرم داده بود

به بهونه عاشقی و این که دله

اما دوستش داشتم

آروم انگشتامو گذاشتم رو لباش

-دارم میرم

هیچی نگفت

-آخه طاقتم تموم شده ،چقدر زجر بکشم

بازم سکوت

-چیه؟ چرا هیچی نمیگی ؟

-چرا نمیگی ضعیفم ؟ چرا نمیگی کم آوردم ؟ آخه لعنتی یه چیزی بگو

یه نیشخند زد

انگار از هم پاشیدم

اشک تو چشمام جمع شد

با گوشه آستینم اشکامو پاک کردم

-باشه عیب نداره ، ساکت باش ،بهم بخند ،نفرینم کن ،اما من میرم

میرم تو هم بمون با همه اون ساده فکریات

اصلا می دونی چیه؟

تو ابلهی ، ساده ای ،بازیچه ای....

از این همه حماقتت اقم میگیره

هیچی نمیگفت

نگاش خیس بود و بیگناه

سوختم

اون تقصیری نداشت

بوسش کردم و از جام بلند شدم

داشتم ازش دور میشدم

-صبر کن ، یه چیزی رو جا گذاشتی

-چی رو؟

-دفتر شعرتو

-اون کاغذ پاره ها رو نمیخوام

-پس بیا واسه آخرین بار بخون برام

خواستم برم اما نگاه خیسش نذاشت

کنارش نشستم و دفترمو باز کردم

چه بویی میداد ، این کاغذا دنیای غمگین من بودن

تنشو لمس کردم ، انگار درد داشت

یه درد کهنه

 چه شبایی رو با هم داشتیم

دل میگفت من مینوشتم و اون تو غمگینی شعرام کهنه میشد

خط اول: به نام خدای عشق

رفته بر بادم مپرس از من نشان عشق را....

تا آخر خوندم یه حس غریبی داشتم

-بعدیو بخون

با دیده دل سیر تماشا کن و دریاب

تا مرز جنون رفتن و باز آمدنم را....

-اینم نه بعدیو

قلبم از تنهایی هر روزه میگیرد هنوز....

-بعدیو بخون

یه نگاه بهش کردم

چشمام خیس بود

 -خوب بگو کدومو میخوای تا اونو بیارم

-یادم نیست تو بخون حالا

صفحه بعدو آوردم

باید از شهر شما سوختگان رخت کشم

دیگر این خانه ویرانه نما جایم نیست......

با هر بیتی که میخوندم اشک از چشمام پایین میریخت

نصف دفتر و خونده بودم که گفت بسه

-شعر (بهانه ) رو برام بخون

 

بهانه

غریبه آشنا تویی صدا بزن مرا بخوان

روایتی دوباره از بهار چشمهایمان

بگو خرابه های غم چه کرده با وجود ما

که بعد از آن جوانه ای ندیده رنگ آسمان

بهار عاشقانه ها تکیده باز در قفس

زمانه ای زبون مرا نشانده بر خزان جان

هوای خانه بی توهیچ دلگشا نمی شود

بیا بیا بهانه ام دوباره باز هم بمان

پرنده مهاجرم در این کویر بی کسی

دلم برای دیدنت سپرده راه آشیان

پر از بهار می شود شکوفه های دل ولی

طلسم میکند مرا گلایه های بی امان

تورا چه می شود مگر ز یاد برده ای مرا

عزیز آشنای غم ترانه ساز مهربان

از این گذشت سالیان به روزهای بی کسی

عجیب آشنا شدی به دردهای بی کران

 

 

 

 

شعر که تموم شد چشمای من خیس بود و تن اون زخمی تر از همیشه خواستم پا شم و برم اما دیگه پای رفتن نداشتم

تصمیممو گرفته بودم

آروم دلمو بر داشتمو گذاشتمش توی سینم

یه نفس عمیق کشیدم هنوز هوا بوی عشق رو میداد

دفترمو برداشتم و باز شروع کردم

اشتباه

مرا میبرد ناز چشمی ، نگاهی

ندارم خدایا گناهی ،گناهی ........

دوباره دلم داشت از عشق میگفت ....

این شعر هدیه بعدی منه به قلب شکستتون

همراهیم کنین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 22:20  توسط مسعود   | 

 

                                              

صحرا از آتش میسوخت

 دیگر کسی باقی نمانده بود که به یاری حسینش بشتابد

دیگر طفلی نبود تا گلویش را بدرند..(.هنوز هم دستان حسین بوی او را میداد)

دیگر برادری نبود تا دستهایش را قطع کنند..

تن پاره پاره عباس

 تنی که دیگر دستی نداشت

 و صدایش (برادر مرا دریاب...)

.و نگاه پرشرمش(آخر هنوز رقیه حسین تشنه بود...)

 و امام  گریست : پشتم شکست

دیگر قاسمی نبود تا شمشیری سرش را دو نیم کن
 اما صدایش در گوشهای امام میپچید: (عمو جان کمکم کن)

 و آنگاه پیکر بی جان قاسم نقش بر زمین شد و امام...

دیگر علی اکبرش نبود تا قلبش را پاره کنند

 اما صدایش هنوز هم دل امام را میلرزاند :( پدر جان سلام من بر تو باد ! اینک این جد من پیامبر است که به تو سلام میرساند و میگوید :حسین جان برای آمدن نزد ما تلاش کن و بشتاب ....

و آنگاه چشمان بسته علی اکبرش...

کجا بود آزاد مرد کربلا( او که مادرش به راستی او را حُر نامید )

 امامش تنها بود ؟ بلند شو و ببین که حسینت چگونه تنها مانده....

چرا دستان برادرش را جدا کردند؟

 مگر ندیدند که غبار بر صورت حسین  نشسته ؟

 کجایی عباس ؟

 حسینت در خون غرق است ..

 نگاه کن لبهایش را چه خشک مانده و تنها طعم شور خونش .....

آه ای مرگ بر شما باد که چنین لبهای فرزند پیامبرتان را با خون رنگین نمودید لبهایی که بارها محمد(ص) بر آنها بوسه زده بود

سعیدبن عبدالله  که آنقدر تیر خورد تا امامش نماز را تمام کرد و آنگاه او آخرین سجده را کرد و زمین عشق را بوسه داد ....اما حالا امامش...

 بلند شو و ببین که چگونه بدن امامت را به 72 تیغ خونین کرده اند ..

کجایی تا سپر امامت شوی کو سینه ات تا باز برای حسین پاره شود؟

حسین تنها بود

نگاهی به پشت سرش کرد خدایا زینبم را به تو  سپردم .. خدایا چشمان خیس رقیه ام را تو پاک کن ...

دلش میتپید

 خدایا زینب چگونه تحمل کند این همه رنج را...

جراحت بدن امام به 72 زخم رسیده بود

حضرت ایستاد تا لحظه ای استراحت نماید دیگر رمقی نداشت...

سنگی بر پیشانی امام خورد و خون جاری شد

حضرت دامن پیراهن خویش را بالا آورد که خون پیشانیش را پاک کند

آهی از لبهای خشکش ..خدایا چه شده بود؟

تیر سه شعبه زهر آلود ی در قلب مبارکش جای گرفته بود ..

امام گفت: بسم الله و باالله و...

تیر آنقدر در قلبش فرو رفته بود که امام ناچار شد از پشتش آن تیر را در آورد

اما هنوز ایستاده بود

نامردی جلو آمد و شروع به دشنام دادن کرد و سپس با همه قدرت شمشیر خود را بر کلاهخود حضرت زد که کلاه شکافته شد و شمشر بر سر مبارک امام نشست

امام غرقه در خون بود اما با پارچه ای زخم سرش را بست

سپاه یزید برای لحظه ای جنگ را متوقف کردند و دور امام حلقه زدند

در این هنگام عبد الله (کودک نابالغ امام حسن (ع) )  از خیمه خارج شد و شتابان دوید تا خود را به عمویش برساند زینب هرچه تلاش کرد نتوانست جلوی او را بگیرد

فریاد میزد:به خدا سوگند از عمویم جدا نخواهم شد

در این هنگام حرمله جلو آمد تا شمشیرش را بر سر امام زند

عبد الله فریاد زد : وای بر تو میخواهی عموی مرا بکشی؟

بحر شمشیر را فرود آورد

عبدالله دست خود را سپر قرار داد تا شمشیر به عمویش اصابت نکند

دست عبدالله قطع شد و به پوستی آویزان ماند

ناله اش بلند شد : مادر جان ...

امام او را در آغوش گرفت

حرمله تیری به گلوی عبدالله که در آغوش امام بود زد

تیر گوش تا گوش عبدالله را درید و او در آغوش امام  ذبح شد.

امام خوب این قوم کافر را میشناخت فرمود: لباس کهنه ای برای من بیاورید طوری که طمع کسی را بر نیانگیزد که زیر لباسهای خودم بپوشم تا کسی رغبت نکند آن را ازتنم بیرون آورد.

سپس پارچه ای کهنه را پوشید و آن را پاره پاره کرد

امام تمام رمق خود را از دست داده بود گونه راست خود را بر خاک نهاد و میگفت :

بسم الله و با الله و ....

سپس از روی خاک برخاست

زینب با دیدن این صحنه از خیمه بیرون دوید و فریاد میکشید :

ای وای برادرم ...ای وای آقایم ...ای کاش آسمانها بر زمین می افتادند ، ای کاش کوه ها از هم پاشیده و در بیا بانها پراکنده میشدند ....

شمر فریاد زد: چرا منتظرید و کار حسین را تمام نمیکنید ؟

تمامی لشکر به حسین حمله برد

زرعه با شمشیر بر کتف چپ امام زد

شخص دیگری جلو آمد و با شمشیر چنان بر دوش امام زد که با صورت بر زمین افتاد

در همین هنگام سنان نیزه خود را در گلوی امام فرو برد و سپس نیزه را خارج کرد و در استخوانهای سینه امام فرو برد سپس تیری به گلوی امام زد حضرت باز بر خاک گرم کربلا افتاد سپس برخاست و تیر را از گلویش خارج کرد

خون فوران نمود امام هر دو دستش را زیر خون نمود آن خون را بر سر و صورت خود مالید و گفت: به ملاقات خداوند نایل خواهم شد در حالی که به خون خود آغشته ام و ....

شمر از اسب پایین آمد و شمشیر خود را بر بر گلوی حسین قرار داد و سرش  را از تن جدا نمود

در ان هنگام غبار شدیدی که سیاه و تاریک بود در هوا پیدا شد و باد سرخی وزیدن گرفت

امام شهید شده بود ....

 

شهادت ای امام عاشقان رو به همه اونایی که عشقشون پاکه به همه اونایی که عاشق حسینن و به همه ...

تسلیت میگم

من میخواستم اینا رو زودتر بذارم اما خوب به دلایلی طول کشید امیدوارم امام قبول کنه و همه ما عاشقانه از این دنیا بریم

این مطالب رو از کتابهای : منتهی الا مال –لهوف –فیض الدموع – یکجا کردم و با تغیرات کوچکی در شیوه نگارشش اینجا نوشتم، البته قسمتهای اولش رو خودم گفتم تا اسم همه اون پاکا رو آورده باشم

 تا با اسم حسین(ع)  عاشقانه تر ادامه بدیم

همیشه عاشق و موفق باشید ...

 

 

 

 

راستی دوستان عزیز به جای نظر هر حرفی رو که دوست دارین به امام بزنید، رو بگید اگه خیلی  واستون سخته نمیخواد  اسمتون رو بذارید فقط هر چی تو دل دارید بگید .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:54  توسط مسعود   | 

 

    

 

این متن از خودمه خوب بود نظر بدین (البته تلفیقیه)

عزیز من

                آرام باش و نهراس

 

                         گناه تو نیست اگر صدایت ،دلاویز ترین آوای زندگی من شد

                        گناه تو نیست اگر تلأ لؤ چشمانت ،خورشید روزهای من شد

                        گناه تو نیست اگر من تنهای تنها ،چون برگی رها شده از درختم

                       گناه تو نیست اگر چشمهایم اینچنین خیسند

                   گناه تو نیست اگر دستهایم ،بیهوده در جستجویت قلبم را پاره میکنند
 گناه تو نیست اگر به پایان رسیدم....

 

گمان کردم ،تنها گمان کردم !

                                         دوستت دارم بی هیچ چشم داشتی

                                         چه بیهوده و عبث گمانی بود ...

 

من هم نه چونان یک پروانه

                         که همچون همه کرمهای خاکی این دیار

                                                            طمع بستم به تو

                                                           طمع بستم به صدای تو

                                                           نگاه تو

                                                          و قلب تو ...

         مرا ببخش

                     به همه نفسهایت قسم 

                                      دوستت خواهم داشت بی هیچ توقعی

                                      حتی بی توقع دوست داشتنت...

اگر چه نمیدانم چه بخوانمش

اما بگذار تنها چیزی از تو بخواهم

                              که همیشه عاشقت بمانم

                             بگذار سهمم از تو سیاهی این شبها شود 

                             بگذار بی وجودت ،دنیای غمگین تنهاییم را

                             از عطر نفسهایت پر کنم

                              برایم بس است

                             غبار جاده ها که بوی تنت را دارد

                               برایم بس است

                      سیاهی شبها که یادگار چشمانت هستند وقتی نخواستند مرا ببینند

                          برایم بس است

                         ..............................عاشقت بودن و عاشقت ماندن

 

                             برایم بس است بی تو به پایان رسیدن                       

 

=============================================================

آرامگاه عشق

 

 

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود
 آرامگاه عشق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 11:51  توسط مسعود   | 

 





 
 



 
 




 
 



 

 





 
 




 
 



 
 

 
 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 




 

 

 

CopyRight 2005 By >masoud nazemi

======================================

به من ميل بزنيد

 

Your e-mail:

======================================

عاشقانه هاي شبهاي عاشقي را به دوستانتان هديه کنيد

Tell a friend about this site
Your name:
Your e-mail:
Friend's e-mail:

======================================