تبليغاتX
شبهاي عاشقي
 وقتي که بارون مي ياد به تعداد قطره هايي که ميتوني تو مشتت بگيري دوستم داري اما به تعداد قطره هايي که نمي توني تو مشت بگيري دوستت دارم---------از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن!----از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن!----از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن!----از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن!-----از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان!-------از انسان پرسيدند: عشق چيست؟ ...----ناگهان ندائي از درونش گفت : ((جدائي...))!!!---------کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود------- بعضيا کفش عشقو مي پوشن اما فراموش مي کنن بندشو ببندن-----

  ا
 
 

 

 

ته يه كوچه باريك ،زير يه كهنه پتو يه نفر به خواب رفته بود اما اينبار نه مثل هميشه كه اونجور كه هميشه آرزوش بود به خواب رفته بود .

چهرش با چشمايي درشت كه به گودي غمي عميق نشسته ، با ابروهاي پر پشت و متصلي كه به زمونه اخم كرده ،با يه بيني قلمي و لب قلوه اي كه انگار هنوزم تشنشه، يه پوست سبزه و چروكيده و انبوهي از مو هاي سياه و سفيدمثل روزگار سپيد و سياش ،نشوني بود از زيبايي گذشته اون تن خسته.

بدنش در هم فرو رفته بود انگار كه از گرمي دروغين مردم زمونه سردش شده بود و به هم مچاله شده بود تا از سرما فرار كنه .

يه كاسه آب و يه ساك كهنه و تقريبا خالي ،تنها چيزي بود كه دور و برش رو پر كرده بود .

از لباش صدايي نمي يومد اما هنوزم تو گوشم بود درد دلاش:

مي خوام برم شيراز پيش ننم ،دستش رو ببوسم و سرم رو بذارم رو پاهاش و گريه كنم

بگم ننه گه خوردم ،غلط كردم،بگم خيلي غذابت دادم ،گيساتو سفيد كردم ،حلالم كن ...

آرزوم مرگه اما نميدونم چرا خدا راحتم نميكنه....

اشك تو چشماش نشسته بود و مدام حرف ميزد ،دلش پر از غم بود و بغضاش چه صدايي داشت وقتي ميشكستن ...

من خيره به چشماش داشتم اون شب رو مرور ميكردم و حرفاش به يادم مي يومد

مردم نا باورانه به جسد بي جون پرويز نگاه ميكردن تو چهرشون خونسردي موج ميزد ،به خودشون ميگفتن اين بيچاره تو گرماي تابستون ته اين كوچه مرده و ما... اما بلد بودن وجدانشون رو راحت كنند فقط با اين جمله كه: ( خب اون معتاد بود ....  )

يه نفربا يه حالت نفرت از راه رسيد و گفت:

به برادرش زنگ زديم گفت من جلسه دارم به منم ربطي نداره ....

سرم داشت سوت ميكشيد از اين همه انسانيت

احساس خوبي نداشتم از اين كه انسان بودم يا شايد بهتره بگم كه(( احساس اينكه انسان بودم رو نداشتم))

كاش اون روزا كمي پول داشتم تا خرج ترك اعتياد اون ميكردم ...اما نه چرا به خودت دروغ ميگي مسعود اگه ميخواستي مي تونستي جورش كني اما فقط نگاه كردي مثل بقيه و دل سوزوندي مثل بعضيا و آرزو كردي كه كاش ميتونستي كمكش كني مثل...

به خودم دلداري دادم و شايد راهي رو واسه فرار از عذاب وجدانم پيدا كردم و به خودم گفتم: خب بارها تركش دادن اما دوباره رفت دنبالش ،تازه مگه اون خانواده نداره كه من...

اگه اين بهانه تراشيا نبود كه تو دنيا پر از آدم بود

امروز راحت خوابيده ،به آرزوش رسيده ،ديروز شيراز پيش مادرش بوده

ميدونم كه سرش رو گذاشته رو پاهاي مادرش ،اينو اون صورت آرومش ميگه

ميدونم كه كلي واسش اشك ريخته ،اينو اون چشماي خشكش ميگه

و ميدونم كه ديشب تو بغل مادرش به خواب رفته ،آخه بد جوري دلش رو بغل كرده

ميدونم كه گناهكار بوده و ضعيف و شايد حقش بوده اينجور مرگي

اما نميخوام منم بهش بد و بيراه بگم

نميخوام منم تحقيرش كنم

نميخوام منم وقتي امثال اون مي بينم به سلامتي خودم بنازم كه شايد دلي سنگتر داشته باشم

نميخوام من نفسم قاطي نفساي سرد مردمي بشه كه اونو تو تابستون گرم از سرما زير پتو مچاله كرد

فقط ميدونم كه عاشق شد كه نارو خورد كه عاشق موند كه آروم مرد

ديشب معشوقش تو بغل يه مرد ديگه يه جاي ديگه كه نه تاريك بود و نه سرد خوابيد ،حتم دارم كه اون يه لحظه هم به اين فكر نكرده و اين شايد آخرين فكرش اون بوده.

و حالا ميخوام يه قصه بگم واسه يه بچه كه اسمش مسعوده اون بايد با اين قصه ها بزرگ شه اون چيزي رو بشنوه كه حقيقت بود:

يكي بود يكي نبود

غير از خدا هيچكي نبود

شايدم خداي ما خوابيده بود

كه دلي اينجور لگد مال شد و مرد

يه روزي يه دختري

خوشكلترين جون شهر ما رو تورزد و عاشقش  كردو بعد رفت با يكي ديگه يه جايي زير اين كنبد كبود جايي كه خداش خوابيده بود يه خونه ساخت تو گرماي عشق ديگه

اون جون كه دلش عاشقي رو فهميده بود نتونست دوم بياره زير اين غم بزرگ آخه خيلي ضعيف و ساده بود،واسه همين مثل همه اونايي كه وقتي دلشون ميشكنه ،ميشكنن ،شكست.

آره معتاد شد تا شايد يادش بره اون غما رو اما از ياد همه رفت و يه شب آروم يه گوشه به خواب رفت .

من ميگم اون شب خداي كوچه ما خوابيده بود.

من ميگم خداي اون بيدار بود و شنيد حرفايي كه واسه هيچ كسي نگفته بود.

آره به بقول بقيه اون آشغال و زباله بودخوب شد كه مرداما اون دختره چي بود؟

كي ميدونه دم مرگش چي تو دلش بود كه به خودش جرات ميده و ميگه يه آشغال مرد؟

 

يه فاتحه بخونيم :واسه بخشايش روح اون و خودمون كه ميدونم خيلي از ما دلامون مردن و منتظر يه فاتحن.

يه دعا كنيم: كه وقتي آقا (عج) ظهور ميكنه دلمون زنده باشه

يه حاجت بخوايم :كه هيچوقت بي حاجت نباشيم

يه آرزو كنيم:كه هميشه عاشق باشيم

.

خدايا

اشكمو ببين

صدامو بشنو

به هر كه دل دادم شكست و رفت و يادش رفت كه يه قلبي كه يه جايي...

به حرمت اين اشكا كه تو چشامه قسمت ميدم نكنه تو هم يادت بره كه چقدر دوستت داشتم

 

                                            تولد آقا امام زمان رو به همه عاشقا تبريك ميگم

 

                                                    سه شنبه ٧/٦/١٣٨٦ ساعت ٣:١٥ صبح

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط مسعود   | 

 





 
 



 
 




 
 



 

 





 
 




 
 



 
 

 
 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 




 

 

 

CopyRight 2005 By >masoud nazemi

======================================

به من ميل بزنيد

 

Your e-mail:

======================================

عاشقانه هاي شبهاي عاشقي را به دوستانتان هديه کنيد

Tell a friend about this site
Your name:
Your e-mail:
Friend's e-mail:

======================================