تبليغاتX
شبهاي عاشقي
 وقتي که بارون مي ياد به تعداد قطره هايي که ميتوني تو مشتت بگيري دوستم داري اما به تعداد قطره هايي که نمي توني تو مشت بگيري دوستت دارم---------از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن!----از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن!----از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن!----از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن!-----از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان!-------از انسان پرسيدند: عشق چيست؟ ...----ناگهان ندائي از درونش گفت : ((جدائي...))!!!---------کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود------- بعضيا کفش عشقو مي پوشن اما فراموش مي کنن بندشو ببندن-----

  ا
 
 

حضرت رقيه

دختر كوچك امام حسين (ع) كه به ناز دانه امام حسين مشهور است

سن: ٣ سال

پدر : امام حسين

مادر : ام اسحق

روز وفات : ٥ ماه صفر

مدفن: شام

 

 

بي بي رقيه

چيزي نداشتم كه با تو از آن بگويم

شرمنده ام كه چون مني سياه رو بايد از تو بنويسد

و اشكهاي بي ارزشش اسمت را خيس كند

دستانم ضعيف بود براي به دوش كشيدن غمت بر اين اوراق

نميدانم كه  آن صحرا با چشمانت چه كرد كه آتش به جان زينب زد

نميدانم چگونه دل كوچت تحمل كرد آن همه غم را

و چگونه در سينه سوخت به عطش ديدار پدر

گناهانم چنان است كه به خدا ناليدم كه آخر چرا چون مني بايد از تو بنويسد

اما بي بي درگاهت سگي ميخواست مرا چون سگي بدان كه به بوي عطر دامن سوخته ات آواره كويت شده تا ناله اي كند ازدردي كه كشيدي

بي بي مرا ببخش كه جسارت كردم و از تو گفتم

نديده بگير اين گناهم را

نميدام آيا روزي خواهد رسيد كه خاك تو را به چشمان گناه آلودم بكشم يا نه ؟

اما مينويسم

چنان خيس كه چشمانت بود و چنان داغ كه لبهاي تشنه ات را سوزاند

براي چشمان معصومت كه تشنگي لبهايت را به جان خريدند

براي دستان كوچكت كه پدر را گم كرده بود

براي معصوميت نگاهت كه به آتش كشيدندش

براي پاهاي كوچك و زخميت كه به دنبال پدر صحراي شب را عاشقانه ورق زد

 

 

 

هر روز سجاده پدر را مي انداخت تا پدر نماز بخواند ، ظهر داغ عاشورا بود رقيه بلند شد سجاده پدر را برداشت و بروي زمين پهن كرد با دستان كوچكش سجاده را مرتب نمود و با چشماني منتظر به در خيمه خيره ماند تا پدر بيايد و نماز ظهر و عصر را بخواند

ناگاه شمر داخل خيمه شد ، آن ناز دانه با چشمان معصومش به شمر خيره ماند و لبهاي كوچكش را گشود

آقا شما پدر مرا نديده ايد؟

شمر نگاهي به سجاده حسين انداخت و با حالت خشم به غلام خود گفت :اين بچه را زجر بده

دل غلام از نگاه پاك و بيگناه طفل سوخت اما شمر يكمرتبه چنان سيلي به گوش رقيه نواخت كه ناز دانه حسين به گوشه اي پرتاب شد و غش كرد .

 

حسين شهيد شده بود و صحرا در خون و ماتم فرو رفته بود ، رقيه به آرامي چشمانش را گشود اما اثري از پدر در كنار خود نديد

لشكريان يزيد براي غارت بدرون خيمه ها ريختند وخيمه ها را به آتش كشيدند  كودكان كوچك  كه ٢٣ نفر بودند نالان و گريان به بيرون از خيمه ها دويدند

رقيه كوچك كه گوشه لباسش آتش گرفته بود سراسيمه ميگريست و به اطراف ميگريخت و با صداي نالان پدر را صدا ميزد و اشك ميريخت صالح بن عبدالله

او را ديد و دلش به حال اين طفل سوخت و با اسب به طرف او تاخت تا آتش لباسش را خاموش كند رقيه تا او را ديد با ترس بيشتر شروع به گريختن كرد

صالح فرياد زد قصد آزارت را ندارم بايست  رقيه ايستاد و صالح از اسب پياده شد و آتش لباسش را خاموش كرد، چشمان خيس آن كودك دل صالح را به درد آورد

و او را دلداري داد

 يكي از رؤساي لشكر نزد ابن سعد آمد و گفت : چنان تشنگي بر اين كودكان غلبه كرده كه هيچكدام به شام نخواهند رسيد ، عمر دستور داد تا آنها را آب دهند لشكريان مشغول آب دادن به اين كودكان شدند .

صالح كمي آب به رقيه داد رقيه آب را گرفت و آهي كشيد و آهسته رو به راه نهاد صالح گفت : كجا ميروي؟

رقيه نگاهي به صالح انداخت و گفت خواهري دارم كه از من تشنه تر است

گفت : مترس به او هم آب داده اند خودت بخور

گفت : آقا بابايم تشنه بود به او هم آب داده اند ؟

 پدرت را با لب تشنه شهيد كردند اين آب را خودت بخور ، اشك از چشمان كوچك رقيه سرازير شد و با صدايي محزون گفت : پس من هم آب نمي آشامم و آنگاه

با ناله و گريه دوان دوان به طرف قتلگاه رفت ، يكي از لشكريان داد زد كجا ميروي گفت : پدرم تشنه بود اين آب را براي او ميبرم

پدرت را با لب تشنه شهيد كردند اين آب را خودت بخور

رقيه ايستاد پس من هم نمي آشامم

خيمه ها به آتش كشيده شده بودند و اجساد شهدا لگد مال سم اسبان شده بود

كمي آنطرف تر پيكر بي سر حسين در قتلگاه افتاده بود با زخمهاي بسيار كه خاك سم اسبان بر آنها نشسته بود

بي بي عالم تمام طفلان را در خيمه اي نيم سوخته جمع كرده بود از خستگي بسيار اندكي خوابش برد در عالم رويا ديد مادرش حضرت زهرا (س) آمد

زينب رو به او كرد و گفت : مادر از حال ما خبر داري

حضرت فاطمه (ع) فرمود : دختر جان من تاب شنيدن ندارم

پس به كه شكايت كنم ؟

نور ديده خودم بودم كه سر حسينم را از بدن جدا كردند ،زينب جان برخيز و رقيه نازدانه را پيدا كن

زينب بيدار شد و صدا زد رقيه جان ؟

جواب نيامد

از ميان خيمه صداي شيون و ناله بلند شد و حضرت زينب ميگفت برادرم حسين وصيت كرده بود در محافظت ناز دانه اش

و ميگفتند شايد آن زمان كه خيمه ها را آتش زدند در آتش سوخته و يا زماني كه خيمه ها را غارت ميكردند پامال سم اسبان شده است

بي بي زينب خاتون و ام كلثوم در بيابان اشك ميريختند و به دنبال نازدانه ميگشتند

تا نزديك قتلگاه رسيدند ديدند نازدانه خود را بروي نعش پدر انداخته و دستهاي خود را به سينه پدر چسبانيده و درددل ميكند

زينب خاتون دست طفل را گرفت و خواست بلند كند اما ناز دانه محكم به بابايش چسبيده بود زينب كنارش نشست دستش را گرفت و نوازش كرد و گفت خواهرم ام كلثوم برو به خيمه و سكينه را كه هم زبانش هست را بياور

ام كلثوم به خيمه رفت و سكينه را آورد و سكينه، رقيه را راضي كرد و برگشتند

در بين راه سكينه به رقيه گفت : خواهر جان از كجا فهميدي اين جسد بي سر پدرم ميباشد ؟

رقيه خاتون گفت : من ميگشتم و پدر پدر ميگفتم كه ناگاه صدايش را شنيدم كه گفت رقيه جان بيا من در گودال قتلگاهم .

آه كه چه سوختي بي بي زماني كه پدرت را بي سر ديدي

خواب بودي كه بابايت با اهل خيمه وداع كرد و تو را كه خواب بودي بيدار نكرد آخر ناز دانه اش در خواب ناز بود و تو سجاده را پهن كردي نيامد و گشتي تا بيبنيش و صورتش را غرق بوسه كني اما پدرت را بي سر ديدي

بي بي چگونه بوسيدي گردنش را و آسمان نگريست و از هم نشكافت ...

سر حسين را بر نيزه كردند و زنان و بچگان را دست بستند و هر آنچه را ميشد به تاراج بردند ، كاروان آشنايي غريب بود بوي حسين عزيز محمد به مشام هيچ سربازي آشنا نبود

خدايا اين سر حسين بود كه بر نيزه بود سري كه روزي در دامان پيمبر آرام ميگرفت

خدايا چشمان حسين پر از خون شده همان چشماني كه بارها لبان محمد بر آن بوسه زده بود

و صورتي كه روزگاري با اشكهاي محمد شسته ميشد غرق در خون و خاك بود

كودكي خسته با دلي پر از درد و لباني خشك بر شتري در دل شب آرام اشك ميريخت  و غريبانه به سر پدر مينگريست ، خدايا اين دل كوچك چقدر بزرگ بود كه عالم را ويران نكرد

بغضش شكست و آنقدر اشك ريخت كه روحش ميخواست از بدن پرواز كند

يكي از سربازان يزيد گفت: ساكت شد اي كنيز زيرا گريه ات آزارم ميدهد

اما رقيه بيشتر اشك ريخت چون دل كوچكش را طاقت اين همه غم نبود

سرباز گفت : ساكت شو خارجي

رقيه رو به سر بابا كرد : پدر ببين كه تو را با ظلم و دشمني كشتند و مرا خارجي صدا ميزنند

سرباز كه اين سخنان را شنيد خشمگين شد و رقيه را از شتر به زمين انداخت

آن نازدانه رو به صحرا دويد در آن تاريكي شب تا آنكه پاهاي كوچكش زخمي شد و خسته در تاريكي شب صحرا ميگريست و ميگفت بابا به فرياد عزيزت برس

ناگاه نيزه اي كه سر حسين بر آن بود به زمين نشست و هرچه كردند نتوانستند آن را از زمين بكنند رﺌيس لشكر آمد و از حضرت امام زين العابدين سبب پرسيد حضرت فرمود يكي از اطفال گم شده تا آن بچه پيدا نشود اين سر و نيزه حركت نميكند

حضرت زينب خود را از شتر به زمين انداخت و با ناله در صحرا به جستجوي رقيه روان شد ناگاه در بين راه سياهي ديد نزديكتر كه آمد ديد زني نشسته و سر رقيه خاتون را در دامن گرفته پرسيد شما كيستيد ؟ فرمود : مادرت فاطمه هستم تو گمان ميكني من از يتيمهاي حسينم غافلم

رقيه را آورد و كاروان به راه افتاد ...

حارث شامي كه از لشكريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داده تا سه روز اهلبيت را دم دروازه شام نگاه دارند تا چراغاني شهر كامل شود

حارث ميگويد:

شب اول من دراز كشيده بودم كه ديدم دختر كوچكي بيدار شد و ديد لشكر از خستگي راه خوابيده اند و كسي بيدار نيست اما از ترسش دوباره نشست

دوباره برخاست و به طرف سر حسين كه بر درختي نزديك خرابه دم دروازه شام بود رفت و از ترس دوباره برگشت و چند بار اين مسير را رفت و برگشت تا آخر كه زير درخت ايستاد و بسر بابايش نگاه ميكرد دستهايش را بالا كرده بود و چيزهايي ميگفت و اشك ميريخت و آنقدر گريست تا سر حسين پايين آمد و در مقابل ناز دانه ايستاد و گفت نازدانه ام به زودي اسيريت به پايان ميرسد و زجر و تازيانه تمام ميشود وتا چند شب ديگر  به پيش من خواهي آمد...

 شبي ديگررقيه در خواب ديد كه سر پدرش در ميان تشت در مقابل يزيد بود و او با چوب خيزران به لب و دندان پدر ميزند ناز دانه با وحشت و گريه از خواب برخاست و ميگفت : بابايم كجاست ؟ در خواب ديدم كه سر پدرم در طشت است و يزيد با چوب به لبهايش ميزند و پدرم ميناليد اهل بيت هرچه كردند نازدانه ساكت نشد و ناله و گريه اش بيشتر ميشد امام زين العابدين آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه چسباند و تسلي داد و گفت: نور ديده صبر كن و از گريه هايت دل ما را مسوزان اما رقيه آرام نميشد و ميگفت : بابا حسين مرا فراموش كرده اي بابا مرا به چشم يتيمي ميبيني بابا از درد دوريت دارم ميميرم اگر برگردي ديگر از تو نان و آب نميخواهم ...بابا...

و آنقدر اشك ريخت تا غش كرد و در دامان امام سجاد افتاد و اهل بيت چنان ناله ميكردند كه صدايشان به گوش يزيد رسيد ، يزيد دستور داد تا بروند ببيند چه شده و برگشتند و گفتند دختر كوچك حسين از خواب بيدار شده و پدر را ميخواهد يزيد گفت سر حسين را براي او ببيدند تا آرام گيرد سر را در ميان طشت گذاشتند و به خرابه آوردند

سر را پيش رقيه آوردند نازدانه گفت من كه غذا نخواستم پارچه را از روي طشت برداشتند ناز دانه تا سر پدر راديد بيهوش شد و تا بهوش آمد خود را بر روي سر انداخت و شروع به بوسيدن سر پدر كرد و بر سر و سينه زد و آنقدر با دستهايش بر لبان كوچكش زد كه مملو از خون شد و اشك ميريخت تا انكه نفسش به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت و مثل مرغ سر كنده گاهي سر را در طرف راست ميگذاشت و ميبوسيد و گريه ميكرد و ريش پر خون پدر را ميگرفت و پاك ميكرد اما ريش دوباره خونين ميشد و ميگفت:  با اشك چشمم خون و غبار را از صورتت ميشويم ،پدر جان تو هميشه يتيم نوازي ميكردي حال من نيز يتيمم چرا نوازشم نميكني؟ مرا با خود ببر پدر

 و زنها در اطرافش ناله و شيون ميكردند

ناگاه ناز دانه لب بر لب پدر گذاشت و مدتي طولاني در همان حال ماند تا سر حسين به صدا در آمد

بيا كه پدر در انتظار توست

نازدانه غش كرد و ديگر به هوش نيامد او را تكان دادند ديدند از دنيا رفته است

ام كلثوم چند خشت از اطراف خرابه جمع كرد و پهلوي هم گذاشت و بدن بي جان و كوچك و زخم خورده ناز دانه را روي خشتها گذاشتند و اهل بيت دورش جمع شدند و اشك ريختند

يزيد دستور داد تا چراغ ببرند و تخته غسل و رقيه را غسل دهند و در همان پيراهن كهنه هم كفن كنند

زن غساله ناز دانه را برهنه كرد براي غسل دادن

يكدفعه ديدند با دو دست بر سر ميزند و ميگويد مادر اين طفل كجاست بمن بگوييد چرا بدن اين طفل اينقدر سياه شده است گفتند اين اثر تازيانه ها است .

ناز دانه را غسل دادند و در خرابه دفنش كردند .

هنگامي كه كاروان از شام به حركت در آمدند زينب سر محمل بيرون كرد و كلمات جانسوزي گفت و فرمود :اي زنان شامي يك امانتي از ما در اين خرابه جا مانده او ناز دانه حسين است جان شما و جان اين امانت گاهگاهي به سر مزارش بياييد وآبي بر مزارش بپاشيد و چراغي روشن كنيد.  

 

 

                  خدايا به حق ناز دانه حسين عشق را آنچنان كه او چشيد به ما بچشان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 17:27  توسط مسعود   | 

 





 
 



 
 




 
 



 

 





 
 




 
 



 
 

 
 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 




 

 

 

CopyRight 2005 By >masoud nazemi

======================================

به من ميل بزنيد

 

Your e-mail:

======================================

عاشقانه هاي شبهاي عاشقي را به دوستانتان هديه کنيد

Tell a friend about this site
Your name:
Your e-mail:
Friend's e-mail:

======================================