تبليغاتX
شبهاي عاشقي
 وقتي که بارون مي ياد به تعداد قطره هايي که ميتوني تو مشتت بگيري دوستم داري اما به تعداد قطره هايي که نمي توني تو مشت بگيري دوستت دارم---------از دريا پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : خشکيدن!----از گل پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : پرپر شدن!----از زمين پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : لرزيدن!----از آسمان پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : باريدن!-----از کوه پرسيدند: عشق چيست؟ گفت : آتشفشان!-------از انسان پرسيدند: عشق چيست؟ ...----ناگهان ندائي از درونش گفت : ((جدائي...))!!!---------کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود------- بعضيا کفش عشقو مي پوشن اما فراموش مي کنن بندشو ببندن-----

  ا
 
 

لحظه ها كشته ميشن و خاطره ها مي مونن ،چه تلخ چه شيرين جزﺌي از تو ميشن و زنديگيتو تحت تاثير قرار ميدن .

از اتوبوس كه پياده شدم بازم خاطره هاي ٣سال پيش به ذهنم اومد،روزي كه واسه اولين بار به اين شهر قدم گذاشته بودم تا (ساراي) رو ببينم.روزي كه پر از شادي و غم بود و واسه هميشه تو ذهنم حك شد .

بيابون تموم شده بود و حالا من تو ترمينال شهر بودم .هوا تاريك شده بود ،من به سرعت خودمو به خيابون رسوندم و يه ماشين دربست گرفتم .تا خونه ساراي وقت زيادي داشتم تابه خاطره هام سر بزنم و قلبمو واسه يه لحظه غريب آماده كنم .

يه آهنگ ملايم فكرمو با خودش به گذشته ها برده بود ،خيلي لذت داشت كه تو جاده شب ،خاطره هاي ٣ سال پيش رو ورق زد و درد كشيد و اشك ريخت و خنديد و گاهي تو چشم خدا نگاه كردو خوشبختي كسي رو خواست كه وجودته.

كي باورش ميشد كه اين مرد ديونه اين همه راه رو اومده باشه تا عروسي تنها عشقش رو ببينه؟

كي معني مي كرد نگاه خيس منو؟

كي احساس ميكرد لرزش دستاي سردمو؟

و كي ميفهميد كه قلبم تو اين لحظه ها چي ميكشه؟

در كيفو باز كردم و كتابي رو كه ساراي بهم هديه كرده بود رو در آوردم .صفحه اول كتاب با خط زيباش نوشته بود تقديم به بهترينم...

خطشو بو كردم چشمام خيس شد ،عكشو رو از وسط كتاب بيرون آوردم روي قلبم گذاشتم و چشامو بستم دلم مي خواست با هاش حرف بزنم ...

ساراي عروس شدي ،چيزي كه آرزوم بود

محكم عكستو به قلبم چسبوندم شايد دلم از سينه بزنه بيرون و هزار تيكه بشه اونوقت خونم لباس سفيدتو سرخ ميكنه و ميشي عروس قلبم...

ميشنوي ساراي ؟

قلبم هنوز واسه تو ميزنه، تو اين سالها نذاشتم حتي يه لحظه بدون تو باشه.

تو هميشه اين تو بودي

وقتي كه بغض گلوم اسمتو فرياد ميزد قلبم محكم تو رو تو بغل ميگرفت و فدات ميشد ...

وقتي شبها تنها يه گوشه از اتاق از تو مي نوشتم توي قلبم راحت خوابيده بودي ،

نذاشتم اشكامو ببيني

 نذاشتم صداي خوردن قطره هاي اشكم به كاغذ بيدارت كنه

نيستي تا الان بهم بگي ديونه و منم بگم كه آخرش بي تو ميمونه

اما اگه اينبار بهم بگي ديونه ميگم دعا كردم بي تو نمونه

من از جنس اين دنيا بودم ، خودت گفتي من خيلي داغم ، خيلي سادم

گفتي همونم كه ميخواستي ، گفتي ميخواي با من باشي و نباشي اگه نباشم

گفتي و باورم شد كه تو دلت جايي دارم و ميتونم كه باشم

اما چشمات چه بي رحمانه روندم

گفتي تو خوابت پيدام كردي

حالا نيگا خواباتو چه زيبا ستاره كاري كردم، شباتو چه عاشقونه معنا كردم،

همه ميگن تو هنوز عاشقي؟ اون كه رفت ، اون كه له كرد و رفت

چه بگم بهشون؟ اونا چي ميدونم از دلي كه ساده عاشق ميشه ،ساده ميشكنه،اما سخت باورش ميشه كه نباشي

يه دلخونه ساختم پر از عشق و ستاره

شبي ساختم كه روز نميشه ،يادته گفتم ديگه امشبم روز نميشه؟

نيگا من هنوزم گمم تو اين شبا بيا دوباره پيدام كن ....

حقم اين نبود كه اينجور تنها ....

رفتن، هميشه بود حتي وقتي كه چشمامو ميبستم

حتي وقتي دستاتو ميگرفتم

يا موهاتو بو ميكردم

رفتن هميشه نه با تو كه با وجودم بود

كسي باهام نمونده ،گاهي لحظه اي ميشم سنگ صبور و بعد تا چشم وا ميكنم باز تنهام ...

حالا اين منم با يه دنيا تنهايي

اومدم تا تو لباس عروسي ببينمت ،اما نيمدوني كه چقدر سخته اين لحظه ها ،

كاش بودي و يه لحظه دستاتو ميگرفتم تا اينجوري زير اين همه غصه له نشم .

ساراي جاده شب چه قشنگه وقتي چشمات خيسه و همه چي رو تار ميبيني .

جاده ها چه بي انتهان شدن ،آخه ميدوني اين همه ديونگي رو يه جا نديدن، دارن منو لمس ميكنن

ميخوان ببينن قلبم كي وا ميسه ...

با گوشه آستينم اشكامو پاك كردم ،عكس ساراي رو بوسيدم و گذاشتم لاي كتاب ،يه كم آرومتر شده بودم...

ماشين به پيچ كوچه نزديك ميشد و قلبم تو سرازيري غم انگيز لحظه ها جون ميداد

نگاهم به آدما چه ساده بود مثل يه قرباني كه به قربانگاه ميره ،شايد حس اون گوسفند قرباني رو داشتم كه بدست ابراهيم ذبح شد،لحظه اي شاد،غمگين ،درد آورو شيرين...

خونه عشقم چراغوني شده بود و از تو خونه صداي موزيك شادي بلند بود.

از ماشين پياده شدم ،پاهام خيلي سنگين شده بود به زور تونستم خودمو به اون ور كوچه برسونم .

اون ور كوچه روبروي در خونه ميون چند تا مردي كه ايستاده بودند خودمو پنهان كردم .

خيره خيره به در خونه نگاه ميكردم و تو انتظار لحظه اي بودم كه لذت بخش ترين و درد آورترين لحظه زندگيم بود.

 خدايا بهم قدرت بده تحمل كنم

دستامو بگير تا نلرزن

نذاراشك به چشمام بياد نمي خوام چهرشو تار ببينم

نذار پاهام شل شه ميخوام همه بدونن كه چقدر پاش وايسادم....

ماشين عروسي زيبا و پر از گل روبروي در خونه ايستاده بود تا وجود منو با خودش ببره

بالاخره اون همه انتظار به پايان رسيد و غريبانه ترين لحظه از راه رسيد تا اين غريبه رو تو خودش خرد كنه.

ساراي زيباي من ،چقدر زيبا شدي تو اين لباس سفيد

عروس لحظه هام، بانوي قلبم ،چقدر چشمات زيباترشده ،كاش يه نگاه بهم ميكردي و جونمو همين جا ميگرفتي .

كاش از اين همه غم نجاتم ميدادي .

ساراي زيباي من، چرا جز تو هيچكي تو چشمام نيست ؟

چرا هيچ صدايي رو نميشنوم؟

چرا گم شدم تو اون نگاه شادت ؟

خدايا اين لحظه رو تمومش نكن .

بذار تا ابد تو اين حال بمونم ....

....

...

هجوم جمعيت من ازاون حال در آورد و من كه ديگه نه حسي تو بدنم بود نه رمقي تو پاهام به زمين افتادم

چه تماشايي بود حال من ،پر از گرد و خاك با چشمايي خيس از اشك تو سياهي شب رو زمين افتاده بودم و اون طرف ساراي من پر از ابهت و شادي دست به دست همسرش داشت سوار ماشين ميشد ...

به زور پا شدم رو لباي ساراي پر از خنده بود همون خنده اي كه منو عاشق كرد و به اينجا كشوند .

كي ميدونست يه داماد اينور كوچه زير خاك و اشك داره با قلبش بازي ميكنه؟

ساراي ،كاش منو تو اين حال ميديدي ،اين آدم بيچاره و خاكي چقدر خوشبخت بود كه تونست عروسشو تو لباس خوشبختي ببينه.

ماشين عروس دور شد و هر كي به خونش برگشت ،و من اون طرف كوچه ميون تاريكي زانو زده بودم و به زمين خيره شده بودم و ...

تو پاهام رمقي نبود كه بخوام پاشم هنوزم گيچ بودم ،نميدونستم خواب ميديم يا بيدار بودم...

يه بچه از خونه ساراي اومد بيرون با يه ظرف غذا و اونو جلوم گذاشت و رفت .

اينم از شام عروسي داماد ديونه،ديگه چي ميخواي؟

يه لقمه رو با زور خوردم

خدايا شكرت،خندم گرفت ،گريم گرفت...

اتوبوس تو جاده شب حركت مي كنه و من باز از تو مينويسم:

من و خدا ثانيه به ثانيه با تو بوديم ساراي زيباي من

نگاه كه ميكنم ميبينم چيزي به بزرگي يه عشق وجودمو پر كرده

 حالا يه دنيا عاشقونه دارم

يه دنيا حس زيبا

قرآنم به تو رسيد قرآني كه سر سجادم هميشه بود و ميخوندمش

چند روزيه يه قرآن تازه خريدم واسه كسي كه مياد

نيت كردم ختمش كنم تا يه عشق پاك واسم هديه بياره

گاهي ميگم مگه چي دادي بهش كه همه جا جار ميزني؟ بعد ميگم نه كم گرفتم ازت،بيشتر ميشد بوت بكنم بيشتر ميشد نگات كنم و دستاتو ببوسم ...

حسرت ميخورم كه خيلي كم گذاشتم، نشد كه همه جا جار بزنم كه منو لايق دونستي عاشقت باشم ،كه لايق دونستي كه بشكني

بگو منو ميبخشي ... لياقت تو بيشتر از اين اشكا بود كه ريخت بيشتر از زخمايي كه خوردم ...چرا بيشتر به قلبم زخم نزدي تا موندگارتر بشي ؟

 گفتم ميخوام حرف بزنم ، نشنيدي اما حالا ببين كه تو تموم حرفام شدي

تو كه جنوبي بودي چرا شكستي تو كه ميدونستي دل ما جنوبيا چه نازكه ، چرا با دلامون اين كارو كردي ؟

  وقتي دلم ناليد از شكسته شدن بهش گفتم : هي رفيق حالا صدا داري

يه صداي معني دار ، اين چيز كمي نيست

به دردا زياد فكر ميكنم بيشتر از اونچه كه احساسشون كنم

ميدوني درداي من خيلي عجيبن جايت نميسوزه ،دادت به آسمون نميرسه اما ميدوني كه درد داري دردي كه جرمه اگه بخواي بگيش دردي كه حتي عصبهات احساسش نميكنن

  يادته يه شب ازت خواستم كه گوشي تلفن رو محكم بذاري رو قلبت تا صداشو بشنوم

از اون شب صداي قلبم مثل صداي قلب تو شد

اما يه اشكالي داشت قلبم صدا نميداد آخه اون شب هر چي گوشي رو فشار دادم رو گوشام چيزي نشنيدم اما فهميدم كه عشق همينه

اينكه قلبا وقتي همو حس ميكنن ديگه حركت نكنن صدا ندن فقط دوتاشون ساكت بمونن تا صداي اون يكي رو بشنون صداي كه شايد نشنون اما حتما حس ميكنن

 

حالا وقتي كه قلبم درد ميگيره خوشحالم كه دستاي خدا روشه ، منم دستامو ميذارم رو دلم ،نميدونم چرا نميترسم از اينكه درد ميكنه گاهي يه لبخند كمرنگم ميزنم

هنوزم مادرم نميدونه كه قلبم درد ميكنه اما حس غريبي تو چشاشه انگار ميدونه چيزي تو نگام گم شده ، انگار ميدونه سر پسر خلش بلايي اومده  ...

ميگم بذار درد كنه كي ميدونه شايد يه روزي ساكت شه

اون روزي كه ساكت ميشه منم ميتونم صداي قلب خدا رو بشنوم چون اون روز سرم رو قلب خداست

واسه رسيدن به اون سكوت بايد خيلي اشك ريخت تا خيس شدو لايق

صداي قلب خدا چه جوريه ؟

كي ميدونه ؟

 شايد اونا كه خاكي شدن و اشك ريختن

 يا اونايي كه خيس نگا ميكنن

 يا بچه اي كه آروم رو زانو هاي مامانش به خواب رفته

من خيلي كم گذاشتم تو شناختن صداها

ميخوام صداي قلب مادرمو بابامودوباره بشنوم اما... ، كاش روم ميشد كه مثل بچگيام سرمو بذارم رو پاهاي مادرم ...

كي صداي دل منو شنيد ؟

صداي دلي كه ....

 

دوستان عزیزم  دکلمه متن (گاهی باید رفت )با صدای خودم رو واستون آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

 

گاهی باید رفت   سرور اول

 

گاهی باید رفت  سرور دوم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط مسعود   | 

 





 
 



 
 




 
 



 

 





 
 




 
 



 
 

 
 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 


 
 




 

 

 

CopyRight 2005 By >masoud nazemi

======================================

به من ميل بزنيد

 

Your e-mail:

======================================

عاشقانه هاي شبهاي عاشقي را به دوستانتان هديه کنيد

Tell a friend about this site
Your name:
Your e-mail:
Friend's e-mail:

======================================